پارت ۲۰

سرنوشت پیش می‌آید





[-----------:)
[پارت۲۰)
[-----------:)





داشتم میدویدم که یه سگ تو حیاط بود و افتاد دنبال من هی جیغغ میکشیدم که یهو صدای اسلحه اومد
یکی سگ رو کشته بود و ۲ تا غول اومدن من رو گرفتن و بردن بالا داشتن از پله ها می‌بردنم بالا که هانی رو دیدم
با یه رو پوش که زیرش هیچی نپوشیده بود سره پا وایساده بود تو سالن یهو به اون ۲ تا غول گفت که


هانی : هی وایسین
و اومد جولو


همین طور که می اومد کل س.نه هاش و پاهاش و پوس‌.یش قشنگ دیده می‌شد
اومد جولوم


هانی : دیدی جونگ کوک ماله منه و اشاره کرد به خودش

میخواستم چیزی بگم که یهو فیلیکس اومد


فیلیکس : ببرینش تو اتاق


یهو هانی رو دیدم که رو پوشش رو زد کنار جولوی اون همه بادیگارد و خودشو انداخت روی فیلیکس و دوباره شروع کرد به هر.زه گیش


منو بردن بالا


چند روز بعد

الان ۴ روزه

اینجا

تو اتاقم زندانی بودم

لباسام کلن کثیف بود رفتم تو کمد و نگاهی به لباسا انداختم همشون باز و لخ.تی بودن
واقعا من نمی‌پوشم
یه نگاهی به لباس خودم کردم کلا پاره بود و بنداش پاره شده بودن و فایده نداشت
مجبور بودم یکیش رو انتخواب کنم و بپوشم
بسته ترینش رو انتخواب کردم و پوشیدم
و یه رو پوش انداختم روش




ویو جونگ کوک :
اعصابم مثل بمب هسته ای داشت میترکید
اصلا حواسم به کارام نبود
که یهو گوشیم زنگ خورد

جونگ کوک : بنال


مین سو : اقا پیداشون کردیم


جونگ کوک : کجاست


مین سو : عمارت فیلیکس

جونگ‌کوک : سریع تمام نیرو ها رو خبر کن بریم دنبالشون


جونگ کوک :
شیشه ی مشروب رو سر کشیدم و به سمت عمارت فیلیکس حرکت کردم


ویو ات

یهو دره اتاق باز شد
فیلیکس و هانی اومدن داخل
نمیدونم هانی مگه جونگ کوک رو نمی‌خواست پس چرا با اینه
فیلیکس با یه باکسر اومد تو اتاق هانی هم طبق معمول با لباس خواب اومد


دلین : هی فیلیکس تو چی میخوای

فیلیکس : برو پیش هانی
چکار من داری



هانی : هی حرف دهنت رو بفهمم
اومد سمتم و میخوایت یکی بزنه تو گوشم که دستش رو گرفتم و لباسش رو کشیدم و پارش کردم
حتی به خودش اجازه نداده بود لباس زیر
زیرش بپوشه
قشنگ لخت جلوی منو فیلیکس وایساده بود



هانی : هی فیلیکس تو نمیخوای چیزی بهش بگی ( عشوه )


فیلیکس : تو کمد پره لباسه یکیش رو بپوش


هانی: هوم


هانی رفت و شروع کرد به لباس پوشیدن

فیلیکس اومد سمت من

که گلدون رو برداشتم و زدم تو سرش و از اتاق فرار کردم بیرون


فیلیکس یه داد بلند کشید
هانی هنوز بند های لباس رو نبسته بود و به سی.نه های لخ.ت دنبال من دوید


هانی : هی نگهبانا اونو بگیرین


هانی : هی تو چرا اینطوری نگاه من میکنی

خدمتکار : خانم لباستون..


هانی : چیه لباسم به خودم ربط داره دلم میخواد و همین طور سی.نه هاش رو کرد تو لباسش
البته نصفش هم معلوم بود هنوز


ویو دلین داشتم فرار میکردم و رو پوشم افتاده بود که یهو صدای اسلحه اومد

برگشتم ....


ادامه دارد


ببخشید مزخرف شد ببخشید


شرط کم میزارم


۸ لایک

۱۵ کامنت

۴ ریپست



اسلاید ۱ : روپوش هانی اولش

اسلاید ۲ و ۳ : لباس خواب و رو پوش دلین

اسلاید ۴ : لباس خواب هانی که ات پارش کرد

اسلاید ۵ : لباس خوابی که هانی باز پوشید
دیدگاه ها (۲۰)

پارت ۳۷

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

پارت ۵:ویو تهیونگ:ساعت نزدیکای هفت بود که بلند شدم و به سمت ...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

{مافیایی برای من)پررت:۶ویو کوک:یهو تهیونگ افتاد رو شونم فهمی...

ویو تهیونگ بعد از غذا:بند شدیم و اماده شدیم.تو ماشین بودیم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط