🍂 🍂 می آید روزی که در تراس خانه ات روی صندلی دسته دار نشس

🍂 🍂 می آید روزی که در تراس خانه ات روی صندلی دسته دار نشسته ای و بازی کودکان را تماشا میکنی آن روز دیگر نه باران خاطره ای از من برایت تازه میکند نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد
سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای ؛ کنار روزمرگری هایت ، یک فنجان چای برای خودت می ریزی که با دستانی که دیگر چروک شده اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک میکنی اما یکباره یکی از کودکان نام مرا فریاد میزنه !
شباهت اسمی بود تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری ؛ لبخند کوچکی میزنی و دوباره چایت را مینوشی من به همان لبخند زنده ام ...
دیدگاه ها (۲)

🍂 میگم: پاییز اگه خواننده بود صداش عین صدای بنان بودوقتی که ...

🍂 بعد از اودر جهانِ منفصلی شکل گرفتبه نام تنهایی,که در جهانِ...

🍂 لعنتی اند این خیابان ها ؛ وقتی که شب های پاییز باشد ، از خ...

دلتنگے میکنــــــــــم...ولـــــے حـــــق نـــــدارم بهانہ ب...

🍰 پارت اول | اولین لبخندصدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب...

🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرینچند روز بعد...همکاری لیانا و ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

پارت پنج

فیکشن

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز می‌شدهانا...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک :شرطِ مرگبارنورهای کم‌سوی کافه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط