دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت:
دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت:

من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.

پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم، اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد!!

این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛ هر گاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم، اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!!! و این یعنی عشق... "
دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره"
دیدگاه ها (۱)

خدایا ، با تمام وجود دلم برای تو می تپد .خدایا ، لحظه ائ...

افسوس که ماقوم پر از افسوسیم، درذهن فقط خاطره را می بوسیم، ت...

از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمی...

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺍﮔﻪ ﺑِﺸﮑﻨﻪ،ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼَﺴﺒﯽ نِمیشهﺩُﺭﺳﺘﺶ ﮐﺮﺩ،مثلِ.. ﺩ...

"صاحبدلی" روزی به "پسرش" گفت: برویم زیر "درخت صنوبری" بنشینی...

در حال دویدن پرواز می کنیم، گاهی دست در دست هم به دنبال پیدا...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط