چندپارتی
#چندپارتی
#فلیکس
#درخواستی
p1
وقتی روز عروسیتونه و سه ماهه ازش حاملی ونمیدونه
مکان: باغ محل عروسی، هوای گرم و پر از هیجان، مهمانها در حال جشن و شادی.
(ات در کنار فلیکس ایستاده، لباس عروسیاش درخشان، اما نگاهش کمی دور است، ذهنش مشغول یک راز بزرگ است. فلیکس با لبخند به او نگاه میکند.)
فلیکس:
«ات، امروز بهترین روز زندگیمه. نمیتونم صبر کنم که همهچی رو با هم بسازیم.»
ات (لبخند میزند ولی کمی دستپاچه است، نگاهش به زمین میدوزد):
«آره… منم همینطور… یه چیزی هست که باید بهت بگم، اما هنوز وقتش نیست.»
فلیکس (کنجکاو شد):
«چیه؟ میتونی بهم بگی، ما که همه چیز رو با هم میسازیم.»
ات (نفس عمیقی میکشه، اما سعی میکنه لبخند بزنه):
«فقط میخوام این لحظه کامل باشه… یه راز کوچیک دارم، سه ماهه که توی قلبم زندگی تازهای شروع شده.»
فلیکس (با تعجب و نگاه پر از سوال):
«زندگی تازه؟ منظورته؟»
ات (چشمهایش کمی پر از اشک میشن، اما محکم):
«بله، فقط من میدونم هنوز… و میخوام وقتی زمانش رسید بهت بگم،
چون این راز مال هر دوی ماست، ولی هنوز آماده نیستم.»
فلیکس (دستش را به آرامی روی دست ات میزاره):
«هر چی که باشه، من کنارتم. وقتی آماده شدی بهم بگو.»
(ات سرش را به آرامی روی شانه فلیکس میگذارد، لبخندی خسته اما امیدوار، دوربین آهسته دور میشود و صدای موسیقی و جشن به آرامی به گوش میرسد... و...
ادامه پارت بعدی
نظر درکامنت💜✨
#فلیکس
#درخواستی
p1
وقتی روز عروسیتونه و سه ماهه ازش حاملی ونمیدونه
مکان: باغ محل عروسی، هوای گرم و پر از هیجان، مهمانها در حال جشن و شادی.
(ات در کنار فلیکس ایستاده، لباس عروسیاش درخشان، اما نگاهش کمی دور است، ذهنش مشغول یک راز بزرگ است. فلیکس با لبخند به او نگاه میکند.)
فلیکس:
«ات، امروز بهترین روز زندگیمه. نمیتونم صبر کنم که همهچی رو با هم بسازیم.»
ات (لبخند میزند ولی کمی دستپاچه است، نگاهش به زمین میدوزد):
«آره… منم همینطور… یه چیزی هست که باید بهت بگم، اما هنوز وقتش نیست.»
فلیکس (کنجکاو شد):
«چیه؟ میتونی بهم بگی، ما که همه چیز رو با هم میسازیم.»
ات (نفس عمیقی میکشه، اما سعی میکنه لبخند بزنه):
«فقط میخوام این لحظه کامل باشه… یه راز کوچیک دارم، سه ماهه که توی قلبم زندگی تازهای شروع شده.»
فلیکس (با تعجب و نگاه پر از سوال):
«زندگی تازه؟ منظورته؟»
ات (چشمهایش کمی پر از اشک میشن، اما محکم):
«بله، فقط من میدونم هنوز… و میخوام وقتی زمانش رسید بهت بگم،
چون این راز مال هر دوی ماست، ولی هنوز آماده نیستم.»
فلیکس (دستش را به آرامی روی دست ات میزاره):
«هر چی که باشه، من کنارتم. وقتی آماده شدی بهم بگو.»
(ات سرش را به آرامی روی شانه فلیکس میگذارد، لبخندی خسته اما امیدوار، دوربین آهسته دور میشود و صدای موسیقی و جشن به آرامی به گوش میرسد... و...
ادامه پارت بعدی
نظر درکامنت💜✨
- ۶.۹k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط