دوردست امیدی نمی‌آموخت

دوردست امیدی نمی‌آموخت
دانستم که بشارتی نیست
این بی‌کرانه
زندانی چندان بزرگ بود
که روح
از شرم ناتوانی در اشک
پنهان میشد.

-احمد شاملو-
دیدگاه ها (۰)

وقتی منطق دیوار می‌کشد و عشق پنجره را باز می‌کند...روان‌شناس...

وقتی این حرامزاده نجس در سازمان ملل پیجر را بالا گرفت

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۴" در آغوش رویای آبی ات "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط