In the Embrace of Darkness

In the Embrace of Darkness

PART 2

صبح روز بعد...

جونگ‌کوک جلوی آینه ایستاده بود و با قیافه‌ای خسته به خودش نگاه می‌کرد.

موهایش کاملاً به‌هم ریخته بود.

+ خب...

کمی موهایش را مرتب کرد.

+ قیافه‌ی کسی که دیشب دوست‌دخترش ولش کرده رو دارم.

چند ثانیه به خودش خیره ماند.

+ البته من ولش کردم...

مکث کرد.

+ ولی جزئیات مهم نیست. 😐

گوشی‌اش را برداشت.

چند پیام از دوستانش داشت، اما هیچ حوصله‌ای برای جواب دادن نداشت.

گوشی را روی تخت انداخت و سمت آشپزخانه رفت.

در یخچال را باز کرد.

+ تخم‌مرغ...

چند ثانیه داخل یخچال را گشت.

+ شیر...

دوباره نگاه کرد.

+ هیچی ندارم.

در یخچال را بست.

+ زندگی مجردی مبارک.

بعد از کمی فکر کردن، تصمیم گرفت برای خرید از خانه بیرون برود.

چند دقیقه بعد، در خیابان قدم می‌زد.

اما از دیشب یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود.

آن سایه.

هرچقدر سعی می‌کرد خودش را قانع کند که فقط خیال دیده، نمی‌توانست.

+ شاید خوابم می‌اومده.

چند قدم جلو رفت.

+ آره، دقیقاً.

یک صدای آرام از پشت سرش آمد.

~ جونگ‌کوک...

جونگ‌کوک ایستاد.

+ ...

آرام برگشت.

هیچ‌کس آنجا نبود.

چشمانش را ریز کرد.

+ خیلی خب...

دستش را روی سینه‌اش گذاشت.

+ قلب عزیزم، لطفاً امروز همکاری کن.

دوباره راه افتاد.

چند متر جلوتر، صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.

ایستاد.

قدم‌ها هم متوقف شدند.

راه افتاد.

قدم‌ها دوباره شروع شدند.

جونگ‌کوک سریع برگشت.

+ کیه؟!

باز هم هیچ‌کس نبود.

+ اگه کسی داره با من شوخی می‌کنه، خیلی خلاقانه نیست!

مردی از دور رد شد، اما حتی به او نگاه هم نکرد.

جونگ‌کوک نفسش را بیرون داد.

+ دارم دیوونه می‌شم...

همان لحظه، چیزی سیاه از کنار پایش رد شد.

جونگ‌کوک جا خورد.

+ وای!

به پایین نگاه کرد.

یک گربه‌ی سیاه جلویش نشسته بود.

گربه مستقیم به چشم‌هایش نگاه می‌کرد.

جونگ‌کوک خم شد.

+ تو بودی منو ترسوندی؟

گربه پلک زد.

+ خیلی بی‌ادبی.

گربه برگشت و چند قدم جلو رفت.

جونگ‌کوک لبخند زد.

+ هی، صبر کن.

دنبالش راه افتاد.

گربه وارد کوچه‌ای شد.

جونگ‌کوک جلوی کوچه ایستاد.

+ نه...

نگاهی به کوچه‌ی تاریک انداخت.

+ من توی فیلمای ترسناک زیاد دیدم. آخرش همیشه یکی می‌میره.

گربه برگشت و نگاهش کرد.

+ چی نگاه می‌کنی؟

گربه دوباره جلو رفت.

جونگ‌کوک آه کشید.

+ باشه، باشه... فقط چون قیافت مظلومه.

و وارد کوچه شد.

چند قدم بیشتر نرفته بود که ناگهان گربه ناپدید شد.

جونگ‌کوک ایستاد.

+ ...

چشم‌هایش گرد شد.

+ گربه؟

به اطراف نگاه کرد.

+ کجا رفتی؟!

هیچ جوابی نیامد.

اما ناگهان هوای اطراف سرد شد.

خیلی سرد.

جونگ‌کوک دست‌هایش را به هم مالید.

+ این دیگه عادی نیست...

در انتهای کوچه، مردی ایستاده بود.

لباس مشکی پوشیده بود و کاملاً بی‌حرکت بود.

جونگ‌کوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

+ آقا؟

مرد هیچ جوابی نداد.

+ ببخشید...

جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.

+ شما...

مرد سرش را کمی بالا آورد.

چشمانش در تاریکی مشخص شد.

جونگ‌کوک ناگهان احساس عجیبی پیدا کرد.

ترس؟

نه دقیقاً.

بیشتر شبیه این بود که چیزی در وجودش به او هشدار می‌داد که نزدیک نشود.

مرد با صدایی آرام گفت:

- بالاخره پیدات کردم.

جونگ‌کوک خشکش زد.

+ ...منو می‌شناسید؟

مرد لبخند بسیار کمرنگی زد.

- نه.

+ پس چرا گفتید پیدام کردید؟

مرد جواب نداد.

فقط یک قدم جلو آمد.

جونگ‌کوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.

+ ببینید، اگه دنبال آدرس می‌گردید، من واقعاً کمک خاصی نمی‌تونم بکنم.

مرد همچنان نزدیک می‌شد.

+ تازه اگه قصد دزدی دارید، باید بدونید من چیز باارزشی همراهم نیست.

دست در جیبش کرد.

+ فقط یه کارت بانکی دارم که اونم موجودیش...

مکث کرد.

+ بهتره درباره‌ش صحبت نکنیم.

مرد برای اولین بار لبخند زد.

- تو همیشه همین‌قدر حرف می‌زنی؟

جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.

+ بستگی داره طرف مقابلم چقدر عجیب باشه.

مرد روبه‌رویش ایستاد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

- جونگ‌کوک.

لبخند از صورت جونگ‌کوک محو شد.

+ ...

- بهتره از اینجا بری.

+ چرا؟

مرد نگاهش را به انتهای کوچه دوخت.

- چون اینجا جای انسان‌ها نیست.

جونگ‌کوک با تعجب به اطراف نگاه کرد.

+ یعنی چی؟

اما وقتی دوباره به مرد نگاه کرد...

دیگر آنجا نبود.

جونگ‌کوک مات مانده بود.

+ ...

چند ثانیه بعد:

+ نه.

به اطراف نگاه کرد.

+ من دیگه قطعاً دارم دیوونه می‌شم.

در همان لحظه، صدای آرامی از پشت سرش آمد.

- هنوز زوده که دیوونه بشی.

جونگ‌کوک آرام برگشت.

اما این بار...

کسی آنجا نبود.

فقط صدای خنده‌ای کوتاه در کوچه پیچید.

---

.
دیدگاه ها (۱)

White Lotus | Part 33سه سال گذشته بود.سوآ بعد از پایان تور ج...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

LESSON

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

پارت ۳۳ جونگ‌کوک همان‌جا خشک شده بود.صدای مرد دوباره از طبقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط