✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت
---
یک لحظه سر برگرداندم.
پشت سرم. صدایی. یک نگهبان. یک قدم. یک سایه.
فقط یک لحظه.
وقتی برگشتم، کاساندرا آنجا نبود.
پنجره خالی بود. تاریکی. هیچکس.
نه.
دویدم. به سمت حیاط. زیر پنجره. روی شن. روی سنگ. جایی که باید افتاده باشد.
نبود.
خون بود. یک لکه. روی شن. تازه. هنوز نمِ خشکنشده. اما خودش نبود.
لعنتی.
زیر عمارت گشتم. کنار دیوار. پشت بوتهها. کنار فواره. هیچکس.
از دروازه بیرون رفتم. خیابان. کوچه. خالی.
نه. نه. نه.
به دیوار تکیه دادم. دستم را روی سنگ کوبیدم. یک بار. دو بار. سه بار.
«چرا نرفتم؟ چرا نگاه کردم؟ چرا فقط ایستادم؟»
من میتوانستم بگیرمش. من میتوانستم به موقع برسم. من میتوانستم...
غرورم.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
من فکر کردم او یک ابزار است. یک راه. یک دروازه به دِهگو. من فکر کردم او یک روینتاست. خونِ همان خاندانی که خانوادهی من را سوزاند.
اما وقتی پرید... وقتی خون از سرش جاری شد... وقتی در هوا بود...
من فقط نگاه کردم.
مثل یک هیولا.
روی زمین نشستم. پشتم به دیوار. دستهایم میلرزید.
مینا.
تصویرش آمد. خواهرم. مینای هشتساله. وقتی آن مرد شمشیرش را پایین آورد. وقتی من در آن صندوق بودم. وقتی فقط نگاه کردم.
دوباره.
دوباره فقط نگاه کردم.
سرم را به دیوار کوبیدم.
— لعنتی.
بلند شدم. به آسمان نگاه کردم. ماه. ستارهها. سرد.
— کاساندرا روینتا. — زیر لب گفتم. — نمیدانم کجایی. نمیدانم زندهای یا نه. اما...
مکث کردم.
— پیدایت میکنم.
راه افتادم.
---
پایان فصل یازدهم.
---
فصل دوازدهم: «جایی که هیچکس نمیرود» — بهزودی.
«من او را ندیدم. اما خونش را دیدم. و خون... خون دروغ نمیگوید. او هنوز زنده است.»
— جیون جونگکوک
فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت
---
یک لحظه سر برگرداندم.
پشت سرم. صدایی. یک نگهبان. یک قدم. یک سایه.
فقط یک لحظه.
وقتی برگشتم، کاساندرا آنجا نبود.
پنجره خالی بود. تاریکی. هیچکس.
نه.
دویدم. به سمت حیاط. زیر پنجره. روی شن. روی سنگ. جایی که باید افتاده باشد.
نبود.
خون بود. یک لکه. روی شن. تازه. هنوز نمِ خشکنشده. اما خودش نبود.
لعنتی.
زیر عمارت گشتم. کنار دیوار. پشت بوتهها. کنار فواره. هیچکس.
از دروازه بیرون رفتم. خیابان. کوچه. خالی.
نه. نه. نه.
به دیوار تکیه دادم. دستم را روی سنگ کوبیدم. یک بار. دو بار. سه بار.
«چرا نرفتم؟ چرا نگاه کردم؟ چرا فقط ایستادم؟»
من میتوانستم بگیرمش. من میتوانستم به موقع برسم. من میتوانستم...
غرورم.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
من فکر کردم او یک ابزار است. یک راه. یک دروازه به دِهگو. من فکر کردم او یک روینتاست. خونِ همان خاندانی که خانوادهی من را سوزاند.
اما وقتی پرید... وقتی خون از سرش جاری شد... وقتی در هوا بود...
من فقط نگاه کردم.
مثل یک هیولا.
روی زمین نشستم. پشتم به دیوار. دستهایم میلرزید.
مینا.
تصویرش آمد. خواهرم. مینای هشتساله. وقتی آن مرد شمشیرش را پایین آورد. وقتی من در آن صندوق بودم. وقتی فقط نگاه کردم.
دوباره.
دوباره فقط نگاه کردم.
سرم را به دیوار کوبیدم.
— لعنتی.
بلند شدم. به آسمان نگاه کردم. ماه. ستارهها. سرد.
— کاساندرا روینتا. — زیر لب گفتم. — نمیدانم کجایی. نمیدانم زندهای یا نه. اما...
مکث کردم.
— پیدایت میکنم.
راه افتادم.
---
پایان فصل یازدهم.
---
فصل دوازدهم: «جایی که هیچکس نمیرود» — بهزودی.
«من او را ندیدم. اما خونش را دیدم. و خون... خون دروغ نمیگوید. او هنوز زنده است.»
— جیون جونگکوک
- ۲.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط