عمارت ریونتا رو اینجوری تصور کنید
✦ عمارت روینتا ✦
عمارت روینتا باغ ندارد.
باغ برای خانههایی است که در آنها کسی نفس میکشد، جایی که گلها میرویند و بچهها میدوند. اما روینتاها گل نمیکارند. آنها در حیاط پشتی عمارت، جایی که دیوارهای سنگی بلندتر میشوند و نور خورشید حتی در ظهر هم به آن نمیرسد، قبرستان دارند.
سنگقبرهایی سیاه و بینام، در ردیفهای منظم، مثل دندانهای یک فکِ بسته. بعضیشان قدیمیاند و خزه گرفتهاند. بعضیشان تازهاند و خاکشان هنوز نرم است. هیچکدام اسم ندارند. چون روینتاها معتقدند مردهها اسم ندارند. مردهها فقط بدهی دارند.
و در گوشهی دورتر، یک درختِ خشکیده ایستاده. بلند. بیبرگ. با شاخههایی که مثل انگشتانِ یک مردِ غرقشده به آسمان اشاره میکنند. میگویند روزی یک باغبان آن را کاشت، به امید اینکه روزی اینجا باغی شود. فردایش او را زیر همان درخت دفن کردند. از آن روز، هیچکس در عمارت روینتا امید نکاشته است.
---
اما قبرستان، تنها رازِ این خانه نیست.
در راهروی طبقهی دوم — همان راهرویی که کاساندرا هر شب از آن میگذرد — مجسمهها ایستادهاند. بیست و شش مجسمهی سنگی، درست به تعداد نسلهای روینتا. هر کدام یک نیاکان. هر کدام با چشمانی خالی که در تاریکی برق میزنند.
میگویند اگر کسی وردِ ممنوعهی خاندان را — آن هفت کلمهای که فقط لرد آلیستایر میداند — زیر لب زمزمه کند، مجسمهها زنده میشوند. نه اینکه راه بروند. نه اینکه نفس بکشند. بلکه تماشا کنند. سرشان را بچرخانند و هر کسی را که در راهرو ایستاده، دنبال کنند. و اگر آن شخص گناهکار باشد — اگر خیانتی کرده باشد، دروغی گفته باشد، یا خونِ روینتا را آلوده کرده باشد — مجسمهها فریاد میزنند. فریادی که فقط گناهکار میشنود. فریادی که تا مغزِ استخوانش میرود و او را دیوانه میکند.
سه خدمتکار در طول تاریخ این خانه، بعد از شنیدن آن فریاد، خودشان را از برجِ شمالی پایین انداختند.
از آن روز، هیچ خدمتکاری بعد از غروب، جرئت نمیکند از راهروی طبقهی دوم بگذرد. و کاساندرا؟ کاساندرا هر شب از آنجا میگذرد. چون میداند مجسمهها او را نمیبینند. او خونِ خودشان است. و خون... خون را نمیکشد.
---
و بعد، آینهها.
در عمارت روینتا چهل و دو آینه وجود دارد. هیچکدام تصویرِ خودت را نشان نمیدهند. هر آینه، چیزی را نشان میدهد که باید ببینی. آینهی سالنِ نشیمن، تصویرِ کسی که میخواهی باشی. آینهی راهروی شمالی، تصویرِ کسی که بودی. آینهی اتاقِ ایزولده، تصویرِ کسی که خواهی شد. و آینهی کوچکِ جیبیِ کاساندرا — تنها آینهای که واقعی است — تصویرِ کسی که دوستش داری.
میگویند اگر کسی در آینهی اشتباه نگاه کند و حقیقتی را ببیند که نباید ببیند، آن آینه میشکند. و هر تکهاش، یک زخم روی پوستِ بیننده میگذارد. پدرِ آلیستایر — پدربزرگِ کاساندرا — یک بار در آینهی راهروی شمالی نگاه کرد. تصویرِ خودش را دید که در آتش میسوزد. آینه شکست. و از آن روز، صورتش نیمی بود. نیمهی راست، پوستِ سالم. نیمهی چپ، زخمی که هیچوقت بسته نشد.
---
و در زیرزمین، جایی که هیچکس نمیرود، دری هست.
دری آهنی. بیقفل. بیدسته. فقط یک شکاف باریک در وسطش. میگویند از پشتِ آن در، صدای نفس کشیدن میآید. میگویند اگر گوشت را به آن شکاف بچسبانی، چیزی اسمت را صدا میزند. با صدای خودت. با لحنِ خودت. و اگر جواب بدهی... در باز میشود.
هیچکس نمیداند پشتِ آن در چیست. حتی آلیستایر. حتی الئونورِ مرحوم. حتی خودِ دیوارها.
اما کاساندرا یک بار — فقط یک بار، وقتی هشتساله بود — گوشش را به آن شکاف چسباند. و صدایی شنید که اسمش را صدا میزد. با صدای مادربزرگش. با لحنِ مادربزرگش. و مادربزرگش آن زمان زنده بود.
از آن روز، کاساندرا دیگر هرگز به زیرزمین نرفته. و هیچکس هم نپرسیده چرا.
---
چون در عمارت روینتا، سؤال پرسیدن گناه است. و اولین گناه... اولین گناه این است که بفهمی.
و کاساندرا، از بچگی، میفهمید.
عمارت روینتا باغ ندارد.
باغ برای خانههایی است که در آنها کسی نفس میکشد، جایی که گلها میرویند و بچهها میدوند. اما روینتاها گل نمیکارند. آنها در حیاط پشتی عمارت، جایی که دیوارهای سنگی بلندتر میشوند و نور خورشید حتی در ظهر هم به آن نمیرسد، قبرستان دارند.
سنگقبرهایی سیاه و بینام، در ردیفهای منظم، مثل دندانهای یک فکِ بسته. بعضیشان قدیمیاند و خزه گرفتهاند. بعضیشان تازهاند و خاکشان هنوز نرم است. هیچکدام اسم ندارند. چون روینتاها معتقدند مردهها اسم ندارند. مردهها فقط بدهی دارند.
و در گوشهی دورتر، یک درختِ خشکیده ایستاده. بلند. بیبرگ. با شاخههایی که مثل انگشتانِ یک مردِ غرقشده به آسمان اشاره میکنند. میگویند روزی یک باغبان آن را کاشت، به امید اینکه روزی اینجا باغی شود. فردایش او را زیر همان درخت دفن کردند. از آن روز، هیچکس در عمارت روینتا امید نکاشته است.
---
اما قبرستان، تنها رازِ این خانه نیست.
در راهروی طبقهی دوم — همان راهرویی که کاساندرا هر شب از آن میگذرد — مجسمهها ایستادهاند. بیست و شش مجسمهی سنگی، درست به تعداد نسلهای روینتا. هر کدام یک نیاکان. هر کدام با چشمانی خالی که در تاریکی برق میزنند.
میگویند اگر کسی وردِ ممنوعهی خاندان را — آن هفت کلمهای که فقط لرد آلیستایر میداند — زیر لب زمزمه کند، مجسمهها زنده میشوند. نه اینکه راه بروند. نه اینکه نفس بکشند. بلکه تماشا کنند. سرشان را بچرخانند و هر کسی را که در راهرو ایستاده، دنبال کنند. و اگر آن شخص گناهکار باشد — اگر خیانتی کرده باشد، دروغی گفته باشد، یا خونِ روینتا را آلوده کرده باشد — مجسمهها فریاد میزنند. فریادی که فقط گناهکار میشنود. فریادی که تا مغزِ استخوانش میرود و او را دیوانه میکند.
سه خدمتکار در طول تاریخ این خانه، بعد از شنیدن آن فریاد، خودشان را از برجِ شمالی پایین انداختند.
از آن روز، هیچ خدمتکاری بعد از غروب، جرئت نمیکند از راهروی طبقهی دوم بگذرد. و کاساندرا؟ کاساندرا هر شب از آنجا میگذرد. چون میداند مجسمهها او را نمیبینند. او خونِ خودشان است. و خون... خون را نمیکشد.
---
و بعد، آینهها.
در عمارت روینتا چهل و دو آینه وجود دارد. هیچکدام تصویرِ خودت را نشان نمیدهند. هر آینه، چیزی را نشان میدهد که باید ببینی. آینهی سالنِ نشیمن، تصویرِ کسی که میخواهی باشی. آینهی راهروی شمالی، تصویرِ کسی که بودی. آینهی اتاقِ ایزولده، تصویرِ کسی که خواهی شد. و آینهی کوچکِ جیبیِ کاساندرا — تنها آینهای که واقعی است — تصویرِ کسی که دوستش داری.
میگویند اگر کسی در آینهی اشتباه نگاه کند و حقیقتی را ببیند که نباید ببیند، آن آینه میشکند. و هر تکهاش، یک زخم روی پوستِ بیننده میگذارد. پدرِ آلیستایر — پدربزرگِ کاساندرا — یک بار در آینهی راهروی شمالی نگاه کرد. تصویرِ خودش را دید که در آتش میسوزد. آینه شکست. و از آن روز، صورتش نیمی بود. نیمهی راست، پوستِ سالم. نیمهی چپ، زخمی که هیچوقت بسته نشد.
---
و در زیرزمین، جایی که هیچکس نمیرود، دری هست.
دری آهنی. بیقفل. بیدسته. فقط یک شکاف باریک در وسطش. میگویند از پشتِ آن در، صدای نفس کشیدن میآید. میگویند اگر گوشت را به آن شکاف بچسبانی، چیزی اسمت را صدا میزند. با صدای خودت. با لحنِ خودت. و اگر جواب بدهی... در باز میشود.
هیچکس نمیداند پشتِ آن در چیست. حتی آلیستایر. حتی الئونورِ مرحوم. حتی خودِ دیوارها.
اما کاساندرا یک بار — فقط یک بار، وقتی هشتساله بود — گوشش را به آن شکاف چسباند. و صدایی شنید که اسمش را صدا میزد. با صدای مادربزرگش. با لحنِ مادربزرگش. و مادربزرگش آن زمان زنده بود.
از آن روز، کاساندرا دیگر هرگز به زیرزمین نرفته. و هیچکس هم نپرسیده چرا.
---
چون در عمارت روینتا، سؤال پرسیدن گناه است. و اولین گناه... اولین گناه این است که بفهمی.
و کاساندرا، از بچگی، میفهمید.
- ۳.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط