مینویسم از دخترانِ سرزمینم

مینویسم از دخترانِ سرزمینم
از آن هایی که کسی نبود حرف هایشان را بشنود
از آن هایی که خفقان گرفتند تا برچسب نخورند
بغض ها و دلتنگی ها را پشت رژ قرمز مخفی کردند،
شب ها اتاقشان پا به پای بی مهری ها اشک ریخت؛
ساعت ها خیره شدن
ساعت ها فکر کردن
و ساعت ها مردن...
مینویسم برای آن هایی که روحشان در گیر و دار زندگی جا ماند
جا ماند و دم نزد...
دخترانی که روزی برای حفظ احترام زبان بستند از حرف های ناگفته...
از دیدن ها؛
از شنیدن هایی که روحشان را ربود...
آن هایی که برای حفظ آبرو تن دادند به خفت..
زیرا روزی شنیده بودند که
"دختران فریاد نمی زنند"...
اما
باید فریاد زد
باید گفت و به زبان آورد
باید روحت را پس بگیری از آنانی که ندیدند تو را...
دیدگاه ها (۱)

روزی می‌رسد که روپوش سفید را می‌پوشم و مقابل تمام سختی‌هایی ...

یونگی از آن آدم هایی نیست که برای دیده شدن تلاش کنند ؛ حضورش...

"چندپارتی"......p.2چند روز بعد ، خبر جدایی شان مثل یک بمب در...

حکم عشق ****اینبار داستان همچنان گویای سرنوشت است ... اما سر...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

💜 پارت چهارم | پایانشب کم‌کم به پایان می‌رسید.نامجون و یونگی...

سلام و ارادت به همه‌ی دوستان عزیز و همراهان همیشگی‌ام 🤍🌱به‌خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط