هربار از من ناراحت میشد

هربار از من ناراحت میشد
دستمو ول میکرد
میرفت یک متر جلوتر از من قدم میزد
تمام عرض یک پارک رو اینطوری طی میکردیم
تا اینکه
تموم میشد و میومد دستمو میگرفت و به حرفاش ادامه میداد یه جوری که انگار نه انگار ناراحت شده..
هرچقدر میگذشت بیشتر عاشقش میشدم
تا اینکه سال بعدش وسط اون روزای خوب.. خودش و خانوادش تو یه تصادف جاده ای از بین رفتند.
بعد از چندین سال الان،
من هرجا قدم میزنم
حس می کنم همیشه اون
یک متر جلوتر از من قدم میزنه
و من پشیمون لحظاتی ام که گذاشتم اون
عرض یک پارک رو تنهایی با ناراحتیاش طی کنه..
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۳۱ سال بعد_ساعت ۶ و ۱۳ دقیقه عصر_جیمین:الان حدود یک سا...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : one ویوی جونگ کوک :دوباره اونو ...

life like hellp:11با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.ساختمون قدی...

زیبای کوچک فریبکار

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۴: لمسِ سردِ حقیقتپاهام انگار به ز...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟎هوفففففففففف..بهتره بر...

My little fairy پری کوچولوی من پارت ۱ته: امروزم شرکت مثل روز...

My professor Chapter:2Part:78یه بالا تنه ی ثابت بودقلبش كوبي...

p22ماشین جلوی دروازه‌های آهنی عمارت ایستاد.تهیونگ چند ثانیه ...

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط