به امیدی که تو مهمان غزلها بشوی

به امیدی که تو مهمان غزلها بشوی
پازل گم شدهٔ حل معما بشوی

شاعر شهر پر از فتنه چشمت شده‌ام
تا در آغوش ردیف غزلم جا بشوی

هر شب از کوچهٔ تاریک دلم می گذری
کاش همسایهٔ دیوار دل ما بشوی

واژه‌ها تنگ‌تر از ذهن و خیالم شده اند
باید این قافیه را وسعت دریا بشوی

شمع یادت همه شب بر لب این پنجره‌ها
می‌زند سوی امیدی که تو پیدا بشوی

کاش در حادثهٔ چشم تو جا می‌کردم
تا مگر همسفر این دل تنیا بشوی #حیدر_دهقان
دیدگاه ها (۱)

هرچه ڪردمنیمه شب مهرت نرفتاز سینه امای دل بی طاقتم آزار داری...

دردی‌ست در دلم که دوایش نگاه توستدردا که درد هست و دوا نیست،...

برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد قلبی که دوست‌ا...

مرد و زن ندارد!به نقطه ی عشق...که رسیدی ...شورانگیز باش... ب...

السلام علیک یا علی بن موسی‌الرضا(ع) 🖤دل‌های بی‌قرار، در سوگ ...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

فراتر از خویش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط