(عاشقی)

(عاشقی)
قسمت دوم
الناز متعجب شده بود و گفت:درسته ولی زینب تو از کجا میشناسیش؟
گفتم:منو بهار از قدیم باهم دوست بودیم.منو تو ،تو مدرسه خانم عظیمی دوران قشنگی رو سپری کردیم یادته؟من که اون روزا رو هیچ وقت یادم نمیره.بهار گریه کرد.سرشو گذاشتم روشونه خودم و گفتم:بهت که گفتم یه روزی پیدات میکنم!حالا هم به قولم عمل کردم.
بهار به حدی گریه کرد که از حال رفت،براش یکم آب آوردم که هم بریزم روش و هم بخوره.بعداز که این کارو کردم به هوش اومد.
بهارگفت:زینب یه چیزایی از پسرا شنیدم ها!
گفتم:چی شنیدی؟
-این که صبح دیر اومدید کلاس.
+خب اون یه اتفاق بود.
-کاش یه اتفاق بود.کسری میخواد بیاد خواستگاریت.
چشمام داشت از حلقه میومد بیرون و گفتم:غل...ط.... چرا؟
-دیگه اینو نمیدونم.
+راستی پارسا چیشد؟باهاش ازدواج کردی؟
-آره الان دوتا بچه داریم یه دخمل یه پسر.
+عزیزم♥ ♥ ♥ ببوسشون از طرفم
-حتما!
بعداز اینکه ساعت دانشگاه به پایان رسید منو بهار اومدیم بیرون.تو راه همش میگفتیمو میخندیدیم.
خلاصه هرکدوم رفت سمت خونه خودش.
رفتم خونه سلتم کردم و وارد اتاق شدم.داشتم به هدیه ای که برای مارال خریده بودم نگاه میکردم که یهو زنگ خونه به صدا دراومد.
رفتم و گوشی رو برداشتم:الو!بفرمایید!
-سلام دخترم خوبی؟مادر محترم هستن؟
+بله تشریف دارن ولی شما؟
-به مادرت بگو خودش میشناسه.
+بله چند لحضه صبر کنید!
-باشه باشه عزیزم مشکلی نیست.
رفتم و مامانمو صداکردم.مادرم گوشی رو برداشت و شروع به حال و احوال پرسی کردن شد.
-الو بفرمایید!
+الو سلام خانم تقوی خوب هستید آقای تقوی چطور؟
-ممنون سلام میرسونن.شما؟
+بنده خانم احمدی هستم.برای تمر خیر مزاحم شدم.
-------------
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۸)

(قسمت سوم)(عاشقی)مادرم تعجب کرده بود و داشت به صحبتهای اون خ...

(عاشقی)(قسمت چهارم)اول من شروع کردم و گفتم:به نام خدا.من یه ...

(عاشقی)قسمت اول.نویسنده:zeynab.mهمه چیز با یه نگاه شروع شد.ه...

بزارم؟؟؟

✨REGRET✨PART: 9ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و... p5 ساعت ۷ صبح یکی ا...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت نوزدهمویو لیاـچند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط