Jiminتکپارتی

Jimin(تکپارتی)

کافه عشق.......

بابرخورد نور ملایمی به صورتم چشمام رو باز کردم پتو رو کنار زدم دستام را به تاج تخت رسوندم و کش قوسی به بدنم دادم تازمانی که حالم سر جاش بیاید این کارو تکرار کردم کمی که گذشت بدنم بهتر شده بود دیگر خبری از خواب الودگیم نبود از تختم پایین اومدم و دمپایی هام رو پام کردم با برداشتن حوله و لباس بیرونیم به سمت حمام حرکت کردم بعد از دوش کوتاهی که گرفتم حالا دیگر سرحال تر از همیشه بودم

به طرف میز ارایشیم رفتم مشغول اماده شدن شدم بعد از اینکه اماده شدم از اتاقم خارج شدم از اشپز خونه تیکه نان تستی به همراه مربای البالویی مورد علاقم برداشتم به سمت محل کارم حرکت کردم

با عوض کردن لباسم و پوشیدن پیشبند مغازه باز کردم امروز به طرز باورنکردنی کافه شلوغ بود حتی در طول مسیر که داشتم میومدم کل خیابان ها و مغازه ها پر بود از ادما البته چرا یادم رفته بود امروز روز خاصی است........ امروز روزی است که عاشق ها بهم کادو میدن با انواع مختلفی از شیرینی های خوشمزه و عروسک های خرسی زیبا

درست است اینجا هم مثل بقیه جاهای دیگر شلوغ بود و مردم یکی پس از دیگری وارد کافه میشدن با سفارش دادن انواع مختلفی از خوراکی ها و نوشیدنی ها این روز خاص جشن می‌گرفتند و با گرفتن عکس های زیبایی برای همیشه این لحظه در خاطرشان ثبت می کردند

در میان مشتری ها کسی بود که همیشه در کافه حضور داشت ان شخص از صبح تا زمانی که کافه بسته شود در همان جای همیشگی اش می نشست و همان سفارش همیشگی رو داشت یعنی قهوه‌‌.......

بازم مثل همیشه قهوه اش رو اماده کردم

ات : جناب بفرمایید چیزی دیگری هم لازم دارید؟

با همان لبخند همیشگی اش بهم نگاهی کرد سپس شروع به حرف زدن کرد

جیمین : خانم( نگاهی به تیکت لباس کرد ) .......ات اسمم جیمینه و با لبخند ادامه داد..... ممنونم همین قهوه کافیه

ات تا شب همینجور به کارکردنش ادامه داد تا اینکه زمان بستن کافه شد همه مشتری ها از کافه خارج شده بودن غیر از جیمین ات به سمتش حرکت کرد و گفت

ات : اقای جیمین میخوام کافه ببندم شما هم بهتره به .......

جیمین نذاشت حرف ات تموم بشه که بلند شد به دختر روبه رویش خیره شد و گفت

جیمین: میدونم این حرفی که الان میخوام بهت بزنم زوده اما من ......من همون بار اولی که دیدمت عاش*قت شدم و دیگر هم نمیتونم حسم رو پنهون کنم میشه.....

جیمین با حالت خماری که داشت به دختر نگاه میکرد و ثانیه ای نگذشت که ل*ب های دختر رو به اسارت گرفت به طوری که انگار سالهاست تشنه است مثل بیابانی که تشنه قطره ای از اب است با حس ضربه های ضعیف و کوچکی در قفسه سینه اش از دختر جداشد پیشونیش به پیشونی دختر چسبوند و گفت

دوستت دارم
منم دوستت دارم جیمین


پایان
دیدگاه ها (۱۳)

J-Hope(تکپارتی)معلم رقص.........بوی خاک .......بعد از باریدن...

درخواستی پارت دوم (گزارش شده بود دوباره گذاشتمش)جین ناراحت ب...

Psycho killer(قاتل روانی)Part 11.........: برای بانوی زیبایی...

Psycho killer(قاتل روانی)Part 10ات همانطور که به این چیزها ف...

پسری که قلبم رو برد

دروغ دوست داشتنی پارت 1

قسمت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط