اندازه پسر خودم بود؛ سیزده چهارده ساله..

اندازه پسر خودم بود؛ سیزده چهارده ساله..

وسط عملیات یکدفعه نشست!

گفتم: حالا چه وقت استراحته بچه؟!

گفت: بند پوتینم شل شده!..می بندم راه می افتم!

نشست ولی بلند نشد. هردو پایش تیر خورده بود.. برای روحیه ما چیزی نگفته بود!
دیدگاه ها (۱۲)

(کفش های خوب)هیچ کدام از همکلاسی ها حرفش را باور نمی کردند.....

آقای مجری: دارید چیکار میکنید؟...........پسر عمه زا: داریم م...

نامه نوشته بود:«برادر رزمنده سلام، من یک دانش آموز دبستانی ه...

چقدر این توصیف «نیوتون»، دانشمند بزرگ رو در مورد «خداوند» دو...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:1ـــــــــــــ...

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶ویو میکا_____صدای شلی...

قسمت ۷

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 108・⁠]⁠ᕗچشمام رو بستم.اروم گ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۳ *سانیار*در رو با یه ضرب باز کرد...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁷صبح روز بعد، هنوز کافئین کامل نرس...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط