پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۹♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۹♡)
آیرین با مادرش مشکل داشت؟ اما اون به خاطر داشت وقتی آیرین رو به عنوان دوست دخترش به خانوادهش معرفی ،کرد مادرش چقدر اون رو دوست داشت و مدام از زیباییش تعریف میکرد اما ظاهرا اوضاع تغییر کرده بود. هنوز به خیابونی که پدرش در اون ناپدید شده بود نگاه میکرد که کسی از پشت صداش زد ..:اوه کیم تهیونگ تویی؟ دیر کردی پسر. زودباش رئیس جلسه گذاشته...تهیونگ به سمت مردی که صداش زده بود چرخید و به دنبالش راه افتاد و کمی بعد خودش رو وسط یک سالن سوله مانند دید که هر در به یک گلخونه ی مجزا باز میشد و کنار هر در اسم گلی که در اون بخش پرورش داده میشد ذکر شده بود. با قدمهای سست به دنبال مرد کشیده میشد درحالی که چشمهایش چیزهای زیادی برای دیدن و سرد آوردن داشتن! از پله های آهنین متعددی بالا رفتن و کمی بعد وارد یک اتاق
شدند.
اتاقی که یک شیشه ی شفاف رو به گلخونه ای پر از گلهای سفید و قرمز داشت.مرد راهنمای تهیونگ رو به روی میزی که متعلق به رئیس بود در کنار سه مرد دیگه ای که ایستاده بودند قرار گرفت و به نشانه ی احترام دستش رو پشت کمرش قفل کرد. تهیونگ هم با سردرگمی فقط سعی کرد مثل بقیه رفتار کنه. پس کنار مرد به همون شکل ایستاد. مرد پشت میز پوشه ی جلوش رو بست و عینکش رو درآورد دیر کردی کیم از تو بعیده
تهیونگ چند بار پلک زد و به مرد کنارش نگاه کرد که راست
ایستاده بود انگار توی یه شوی نظامیه پس کمی لبش رو تر کرد و سعی کرد عادی رفتار کنه تهیونگ : معذرت میخوام
رئیسی که به نظر میرسید حدودا شصت ساله باشه، گفت: میدونم شایعهها به گوش شما و کارکنان رسیده و باید بگم که قسمتیش صحت داره دقیقا همون بخشش که من ضرر مالی بزرگی توی بورس کردم و میخوام شرکت رو به مزایده بذارم.
مرد از جا بلند شد و به سمت دیوار شیشه ای رفت و نگاهش رو به گلهای ادریسی دوخت ....شما پنج نفر حق بزرگی به گردن این شرکت دارید. اگر
سخت کوشی و دلسوزی شما توی هر بخش نبود، ما به همچین وسعت و اعتباری نمی رسیدیم از طرفی میدونم که چقدر نگران کارگراتون هستید.
به سمت پنج مدیر داخلی شرکتش چرخید و با چشمهای صادقی اضافه کرد....باور کنید میدونم چقدر سخته که این خبر رو به گوش کارگراتون .برسونید اما من مجبورم که شرکت رو به مزایده بزارم اما قبل از اون...
آیرین با مادرش مشکل داشت؟ اما اون به خاطر داشت وقتی آیرین رو به عنوان دوست دخترش به خانوادهش معرفی ،کرد مادرش چقدر اون رو دوست داشت و مدام از زیباییش تعریف میکرد اما ظاهرا اوضاع تغییر کرده بود. هنوز به خیابونی که پدرش در اون ناپدید شده بود نگاه میکرد که کسی از پشت صداش زد ..:اوه کیم تهیونگ تویی؟ دیر کردی پسر. زودباش رئیس جلسه گذاشته...تهیونگ به سمت مردی که صداش زده بود چرخید و به دنبالش راه افتاد و کمی بعد خودش رو وسط یک سالن سوله مانند دید که هر در به یک گلخونه ی مجزا باز میشد و کنار هر در اسم گلی که در اون بخش پرورش داده میشد ذکر شده بود. با قدمهای سست به دنبال مرد کشیده میشد درحالی که چشمهایش چیزهای زیادی برای دیدن و سرد آوردن داشتن! از پله های آهنین متعددی بالا رفتن و کمی بعد وارد یک اتاق
شدند.
اتاقی که یک شیشه ی شفاف رو به گلخونه ای پر از گلهای سفید و قرمز داشت.مرد راهنمای تهیونگ رو به روی میزی که متعلق به رئیس بود در کنار سه مرد دیگه ای که ایستاده بودند قرار گرفت و به نشانه ی احترام دستش رو پشت کمرش قفل کرد. تهیونگ هم با سردرگمی فقط سعی کرد مثل بقیه رفتار کنه. پس کنار مرد به همون شکل ایستاد. مرد پشت میز پوشه ی جلوش رو بست و عینکش رو درآورد دیر کردی کیم از تو بعیده
تهیونگ چند بار پلک زد و به مرد کنارش نگاه کرد که راست
ایستاده بود انگار توی یه شوی نظامیه پس کمی لبش رو تر کرد و سعی کرد عادی رفتار کنه تهیونگ : معذرت میخوام
رئیسی که به نظر میرسید حدودا شصت ساله باشه، گفت: میدونم شایعهها به گوش شما و کارکنان رسیده و باید بگم که قسمتیش صحت داره دقیقا همون بخشش که من ضرر مالی بزرگی توی بورس کردم و میخوام شرکت رو به مزایده بذارم.
مرد از جا بلند شد و به سمت دیوار شیشه ای رفت و نگاهش رو به گلهای ادریسی دوخت ....شما پنج نفر حق بزرگی به گردن این شرکت دارید. اگر
سخت کوشی و دلسوزی شما توی هر بخش نبود، ما به همچین وسعت و اعتباری نمی رسیدیم از طرفی میدونم که چقدر نگران کارگراتون هستید.
به سمت پنج مدیر داخلی شرکتش چرخید و با چشمهای صادقی اضافه کرد....باور کنید میدونم چقدر سخته که این خبر رو به گوش کارگراتون .برسونید اما من مجبورم که شرکت رو به مزایده بزارم اما قبل از اون...
- ۱۵.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط