جوانی زیاد توبه کرده و سپس آن را خراب کرده بود؛

جوانی زیاد توبه کرده و سپس آن را خراب کرده بود؛
روزی باز توبه خود را شکست؛ هنگامی که قصد توبه داشت شیطان نزد او آمد و گفت: «تو خجالت نمیکشی که توبه میکنی و باز گناه میکنی؟! اصلاً روی این را داری که توبه کنی؟».
جوان دلش شکست و‌ ناامید شد که ناگهان صدایی از درگاه ربوبیت آمد که بگو : «گناه پروردگارم را میکنم و از او ‌آمرزش میخواهم و او‌ میبخشد، این فضولی‌ها به تو‌ نیامده!»


═✧❁🌸❁✧═
@besamt_khoda
═✧❁🌸❁✧═
دیدگاه ها (۰)

قسمت هشت

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۰: صبحِ دردسرنور صبح آرام از میان پرده‌ها...

فیک تهکوک وارث زار

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۱: عطر وانیل در میان د...

چند پارتی

رمان انفجار و امید

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط