به نام خدا

به نام خدا

کابوس
قسمت سوم


در آن موقع مگی صدای جیغ ترسناکی شنید.
فریادی بلند و وحشتناک!
مگی در حالی که قلبش به شدت می تپید و چشمانش از ترس گشاد شده بودند،روی تخت نشست.
چه کسی جیغ زد؟ و چرا؟
نفس نفس زنان به درون اتاق خیره شد.
آیا تنها بود؟
بله. اما دختر کجاست؟
با ورود آندریا و مادرش که دوان دوان داخل شدند، فریاد کوتاهی از حیرت زد و با چهره ای وحشت زده و گیج به آنها خیره شد.
آنها پرسیدند که چه کسی جیغ کشیده؟.
مگی متوجه شد که جیغ وحشتناک از گلوی خودش خارج شده.
مگی با شرمندگی گفت:(( یه خواب بد... یه خواب بد دیدم.))
آندریا پرسید:(( یه کابوس واقعی؟؟قبل از اینکه فراموش کنی تعریف کن))
مگی گفت:(( فکر نکنم هیچ وقت بتونم فراموش کنم. یه دختر، که خوابیده بود، اولش فک کردم مرده. بعد شروع کرد به پیچ و تاب خوردن و غلت زدن. به نظر میرسید.... نمی دونم....شکنجه میشد! احساس میکردم به دردسر افتاده..... در خطره!))
آندریا گفت:(( عجیبه....چه شکلی بود؟))
-((نمیتونستم صورتشو ببینم، ولی موی بور داشت.))
-(( داون راجرز....... تو امشب با داون حرف زدی.))
درست میگفت. داون موی بور بلند داشت. ولی موی دختر رویاهایش بورتر بود تا جایی که به سفیدی میزد.
آندریا گفت:(( نمیدونم.... شاید داون باشه))
آندریا و خانم تراورس اتاق را ترک کردند .
مگی ساعت خود را برای ساعت هفت تنظیم کرده بود. میخواست قبل از شروع مدرسه به استخر برود و قبل از صبحانه، حداقل یک ساعت شنا کند.
اما وقتی چشمانش را باز کرد ساعت یازده بود. فراموش کرده بودساعت رادیویی اش را به پریز بزند.
با ناخشنودی زیر لب گفت:((عالی شد))
لباس هایش را عوض کرد و شروع به کمک مادرش در نظافت خانه کرد.
جاستین یک ساعت دیر کرده بود. بالاخره صدای زنگ در بلند شد.مگی با عصبانیت به سمت در رفت.
در را به روی جاستین باز کرد. او سیخ ایستاده بود و یک دستش را پشتش گرفته بود.مگی با خوشحالی گفت:((برای من چیزی آوردی؟؟))
جاستین دستش را جلو آورد و یک بسته اسفنج ظرفشویی به مگی داد.
مگی به کنایه گفت:((چقدر رمانتیک!))
جاستین گفت:(( تو گفتی یه عالمه نظافت داری)) و لبخند وسیعی زد.
مگی کنار رفت تا جاستین وارد شود.مگی دختر کوتاهی نبود و قد او 175 سانت بود از بیشتر پسر های دبیرستان بلند تر بود اما جاستین با 185 سانت قد یک سر و گردن از او بلند تر بود. او کاپیتان تیم بیس بال و ستاره دو میدانی دبیرستان بود.
مگی خانه را به جاستین نشان داد و بعد به اتاق او رفتند.
جاستین گفت:(( واسه مسابقه فردا نگرانی؟؟))
-((نه.))
-(( خوبه. فقط باید 200 متر مختلط شنا کنی.تو موفق میشی.))
مگی گفت:((جاستین یه چیز دیگه... من دیشب یه خواب خیلی بد دیدم))
-((بزار حدس بزنم... خواب دیدی که با شکم تو استخر شیرجه زدی و همه داشتن به تو میخندیدن.من همیشه قبل از مسابقه بیس بال همچین خوابی میبینم))
-((غلط بود. توی خوابم یه دختربود که نمی تونستم صورتشو ببینم، ولی کاملا واضح بود که توی دردسر و خطره))
-((عجیبه......ولی چه ربطی به مسابقه شنا داره؟))
-((هیچی فقط حس میکنم یه نشونه بده))
-((نه. این فقط یه خواب بد یا یه کابوسه))
در این لحظه نگاه مگی به اطراف اتاق چرخید و دید که تنها نیستند. یک نفر ایستاده و به آنها خیره شده بود.
همان دختری که در خواب دیده بود.
کمی که دقت کرد دید آن دختر آندریاس.
آندریا سلام کرد و گفت جورابش را اشتباهی در ساک مگی گذاشته و پس از بردن جورابش رفت.
مگی بعد از رفتن آندریا گفت:((جاستین.. شاید حرفام غیر منطقی به نظر بیاد ولی من از این خواب میترسم . همش فک میکنم شاید یه هشدار باشه.))
-((چه هشداری؟))
-((نمیدونم..... یه هشدار از یه اتفاق بد))
-((فراموشش کن تک فقط یکم استرس داری اونم به خاطر نقل مکان و...
مسابق...)) و ناگهان حرف خود را قطع کرد و چشمانش به نشانه ترس گشاد شدند.دهانش باز ماند و محکم سینه خود را چسبید.
مگی وحشت زده صدا زد:((جاستین؟ چی شده؟))
دست های جاستین به طرف گلویش رفتند؛ در حالی که خر خر ناشی از خفگی از گلویش شنیده میشد یک قدم به عقب برداشت.
به زحمت گفت:(( نمیتونم...... نفس....))
و قبل از اینکه مگی بفهمد چه اتفاقی افتاده،جاستین بی حرکت مثل مرده روی زمین افتاده بود..





نظرررررر لطفا....

#p@®n¡@n
دیدگاه ها (۴)

do you like it پارت⁷⁰⁹:⁰⁷نور خوشید از لا به لای پرده ها به ص...

اتــاق 𝟕𝟎𝟕³۱۰:۰۶«الان میام.»«راستی، یه چیز عجیب پیدا کردم.»ج...

استاد من۴

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_83با خوابالودی از سر جام بلن...

You are paying back karma پارت³⁸«دو ماه بعد»حالا نه ماهش شده...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶دو هفته بعد...صبح ساعت ...

دوست دختر کوچولوی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط