#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶
دو هفته بعد...
صبح ساعت هفت بود که رینا از خونه زد بیرون.
دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. رینا کیفش رو محکم گرفته بود و بین جمعیت راه میرفت که یهو چندتا دختر جلوش سبز شدن.
دختر اول: هی رینا!
رینا ایستاد. صورتشون رو میشناخت. همون دخترهایی که همیشه توی دانشگاه بهش گیر میدادن.
رینا: چی میخواین؟
دختر دوم: شنیدیم خونهت رو گرفتن دیشب؟ راست میگن؟
رینا: به شما چه؟
دختر اول: به ما چه؟ ما فقط میخوایم بدونیم اون پسر خوشگلی که همیشه میاد دنبالت، کیه؟
رینا نفس عمیقی کشید. میدونست دارن از یونگی حرف میزنن.
رینا: ربطی به شما نداره.
دختر سوم: وااای چقدر پررو! مگه خودت رو چی میدونی؟ یه بچهی خیابونی که یه خانوادهای به رحمت گرفتنش!
رینا مشتش رو گره کرد. ولی چیزی نگفت.
دختر اول: بیاین نشونش بدیم که جا نداره اینقدر خودش رو بالا بگیره.
دخترا دورش حلقه زدن. یکی از پشت هلش داد.
رینا تعادلش رو از دست داد و افتاد.
رینا: ول کنین!
دختر دوم: بکشینش اونور.
چهار نفر باهاش درگیر شدن. رینا جیغ میزد، ولی کسی توجه نمیکرد. همه توی راهرو بودن و کسی صداش رو نمیشنید.
کشیدنش تا یه انباری قدیمی ته ساختمون.
در رو کوبیدن پشت سرش.
دختر اول: حالا بذار یه کم اینجا بمونه تا یادش بیاد کیه.
دخترا رفتن و در رو قفل کردن.
رینا سعی کرد بلند بشه، ولی یکی از دخترا قبل از رفتن یه لگد به پهلوش زد.
انقدر زدنش که رینا از درد ناله میکرد..
رینا: آخ!
که یه دفعه سرش به دیوار خورد.
چشمانش تار شد.
رینا با خودش: نه... نه...
نفسش بند اومده بود. تاریکی داشت جلو چشماش میومد.
چند ثانیه بعد، رینا بیهوش شد.
---
ساعت ۱۰ شب...
رینا با سردی کف انباری از خواب پرید.
چشمانش رو باز کرد. تاریک بود. همهچیز میچرخید.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶
دو هفته بعد...
صبح ساعت هفت بود که رینا از خونه زد بیرون.
دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. رینا کیفش رو محکم گرفته بود و بین جمعیت راه میرفت که یهو چندتا دختر جلوش سبز شدن.
دختر اول: هی رینا!
رینا ایستاد. صورتشون رو میشناخت. همون دخترهایی که همیشه توی دانشگاه بهش گیر میدادن.
رینا: چی میخواین؟
دختر دوم: شنیدیم خونهت رو گرفتن دیشب؟ راست میگن؟
رینا: به شما چه؟
دختر اول: به ما چه؟ ما فقط میخوایم بدونیم اون پسر خوشگلی که همیشه میاد دنبالت، کیه؟
رینا نفس عمیقی کشید. میدونست دارن از یونگی حرف میزنن.
رینا: ربطی به شما نداره.
دختر سوم: وااای چقدر پررو! مگه خودت رو چی میدونی؟ یه بچهی خیابونی که یه خانوادهای به رحمت گرفتنش!
رینا مشتش رو گره کرد. ولی چیزی نگفت.
دختر اول: بیاین نشونش بدیم که جا نداره اینقدر خودش رو بالا بگیره.
دخترا دورش حلقه زدن. یکی از پشت هلش داد.
رینا تعادلش رو از دست داد و افتاد.
رینا: ول کنین!
دختر دوم: بکشینش اونور.
چهار نفر باهاش درگیر شدن. رینا جیغ میزد، ولی کسی توجه نمیکرد. همه توی راهرو بودن و کسی صداش رو نمیشنید.
کشیدنش تا یه انباری قدیمی ته ساختمون.
در رو کوبیدن پشت سرش.
دختر اول: حالا بذار یه کم اینجا بمونه تا یادش بیاد کیه.
دخترا رفتن و در رو قفل کردن.
رینا سعی کرد بلند بشه، ولی یکی از دخترا قبل از رفتن یه لگد به پهلوش زد.
انقدر زدنش که رینا از درد ناله میکرد..
رینا: آخ!
که یه دفعه سرش به دیوار خورد.
چشمانش تار شد.
رینا با خودش: نه... نه...
نفسش بند اومده بود. تاریکی داشت جلو چشماش میومد.
چند ثانیه بعد، رینا بیهوش شد.
---
ساعت ۱۰ شب...
رینا با سردی کف انباری از خواب پرید.
چشمانش رو باز کرد. تاریک بود. همهچیز میچرخید.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🎀
- ۵۳۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط