به شب و پنجره بسپار که بر می گردم

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم
عشق را زنده نگــه دار کـه بر می گردم

بس کن این سر زنش "رفتی و بد کردی" را

دست از این خاطـره بردار کــه بر می گردم

دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است

تکیــه کـــن بــــر تن دیــــوار کــه بر می گردم

بین ما پیشترک هر سخنــی بود گذشت

عاشقت می شوم این بار که بر می گردم

گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی

بــــه همــان دیده بیدار کـــه بر می گردم

پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار

روی رف آیینه بگذار که بر می گردم

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست

به شب و پنجـــره بسپار کــــه می گردم
دیدگاه ها (۲)

بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشودچشم تو قسمت من بوده و باید بشو...

دار و ندارم را خـــزان از من بریدستبرگرد ، تنهایی امان از من...

هرروز با انبوهی از غـــم‌‌های کوچکگم می شوم در بین آدم‌‌های ...

«کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب استپر از پریدنــــم و جای زخـ...

غروب که شد ،هرجای این شهر آهنی بودی خودت را به خانه ام برسان...

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیینه؛ ...

#دوستت_دارم پریشان، شانه می‌خواهی چه کار؟دام بگذاری اسیرم، د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط