آخرین یادگاری
آخرین یادگاری
از بچگی تحت آموزش ساز مورد علاقم بودم که از مادرم برام یادگاری مونده بود و پدرم دوست داشت من ویولون زدن رو یاد بگیرم و به آرزوش هم رسید من الان از یک سالگی تا هفده سالگی دارم ویولون میزنم و از این کار خسته نشدم بلکه اون ساز یادگار مادرم و آموزش اون ساز یادگار پدر بوده
... روز ها برای دخترک عین برق و باد در عین حال مملو از دلتنگی و آشفتگی میگذشت و تنها چیزی که اونو آروم میکرد زدن ساز مورد علاقش توی شب تاریک روی تراس خونه کوچیکش بود که بعد از پدرش به یه کشور دیگه ناچار شد برع و اونجا زندگی کنه
چون دشمنای پدرش دل چندان خوشی ازش نداشتن
پس هرشب لباس سفید از جنس حریر و تن میکرد و با موهای ازاد و هماهنگی باد ساز زدن رو شروع میکرد
اما این شب با تمام شب ها فرق داشت
دخترک دیگع تنها نبود ... فکر میکرد که تنهاست چون اون محله هیچ ساکنی جز دخترک نداشت اکه هم داشت پیر زن و پیر مرد های کم شنوا به علت پیری بودن
اون شب یه نفر دیگه اما آگاه و مطلع وارد کوچه شد خیلی اتفاقی و تصادفی اون دخترک رو در حال ویولن زدن با موهای خرمایی باز شده و هماهنگی باد تماشا میکرد و محو اون در تاریکی شد لباسش توی تاریکی شب مثل پیله کرم ابریشم برق میزد و از تراس خونه دخترک رو دید میزد درحالی دخترک خبر نداشت و اون فرد درک کرد که درمان و معالجه روح و روان مریضش فقط توی اون آخرین یادگاری موجوده و اون آخرین یادگاری ارتباطی بود بین چهار نفر که عشقشون رو بیشتر میکرد گرچه کنار هم نبودن
... چه معلوم شاید اون شب
اخرین شب تنهایی دخترک بود
یا شایدم آخرین شب تنها نوازنده آخرین یادگاری...
از بچگی تحت آموزش ساز مورد علاقم بودم که از مادرم برام یادگاری مونده بود و پدرم دوست داشت من ویولون زدن رو یاد بگیرم و به آرزوش هم رسید من الان از یک سالگی تا هفده سالگی دارم ویولون میزنم و از این کار خسته نشدم بلکه اون ساز یادگار مادرم و آموزش اون ساز یادگار پدر بوده
... روز ها برای دخترک عین برق و باد در عین حال مملو از دلتنگی و آشفتگی میگذشت و تنها چیزی که اونو آروم میکرد زدن ساز مورد علاقش توی شب تاریک روی تراس خونه کوچیکش بود که بعد از پدرش به یه کشور دیگه ناچار شد برع و اونجا زندگی کنه
چون دشمنای پدرش دل چندان خوشی ازش نداشتن
پس هرشب لباس سفید از جنس حریر و تن میکرد و با موهای ازاد و هماهنگی باد ساز زدن رو شروع میکرد
اما این شب با تمام شب ها فرق داشت
دخترک دیگع تنها نبود ... فکر میکرد که تنهاست چون اون محله هیچ ساکنی جز دخترک نداشت اکه هم داشت پیر زن و پیر مرد های کم شنوا به علت پیری بودن
اون شب یه نفر دیگه اما آگاه و مطلع وارد کوچه شد خیلی اتفاقی و تصادفی اون دخترک رو در حال ویولن زدن با موهای خرمایی باز شده و هماهنگی باد تماشا میکرد و محو اون در تاریکی شد لباسش توی تاریکی شب مثل پیله کرم ابریشم برق میزد و از تراس خونه دخترک رو دید میزد درحالی دخترک خبر نداشت و اون فرد درک کرد که درمان و معالجه روح و روان مریضش فقط توی اون آخرین یادگاری موجوده و اون آخرین یادگاری ارتباطی بود بین چهار نفر که عشقشون رو بیشتر میکرد گرچه کنار هم نبودن
... چه معلوم شاید اون شب
اخرین شب تنهایی دخترک بود
یا شایدم آخرین شب تنها نوازنده آخرین یادگاری...
- ۷۲
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط