رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۱
تفنگو بالا بردم و سه بار شلیک کردم اما همشون
به جاهاي پرتی شلیک شدند.
-دیدي گفتم عصبی هستی، هروقت اعصاب نداري
تیرت به هدف نمیخوره.
بیطاقت تفنگو رو به روم پرت کردم.
-شروین اینجا بود.
-میدونم
-خوشم نمیاد که به این راحتی نگهبانا اجازهی ورود بهش بدند.
تو گوشم آروم گفت: چرا؟
از هرم نفسش سرمو کنار کشیدم.
-دستمالیت که نکرده؟ کرده؟
نفس پر حرصی کشیدم.
-نه.
-پس الکی عصبی هستی.
نه، این زیادي مخش تاب داره هر چی بگی قبول
نمیکنه! مجبورم خودم دست به کار بشم.
خودشو بهم کشید که معترضانه با حرص گفتم: نیما!
خندید و به جلو هلم داد که سریع دستمو روي میز
جوري که تفنگ بین دستهام قرار گرفت گذاشتم.
دستشو دور شکمم حلقه کرد و خم شد.
-ولم کن.
بندهاي تاپمو که پایین آورد دندونهامو روي هم
فشار دادم.
نزدیک گوشم گفت: میدونی، من دلم یه نی نی
کوچولو میخواد، میخوام بچهدار بشیم.
اخمهام شدید به هم گره خوردند.
-تو دیوونهاي؟ نه؟ وسط این هیري ویري بچه میشه
نقطه ضعف!
لباسمو پایین کشید.
-اما من دلم میخواد.
-هیچوقت حرف بچه نمیزدي.
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد.
-اما الان میزنم.
بوسهاي زد که چشمهام بسته شدند.
گردنمو مکید که آروم گفتم: اما من نمیخوام نیما.
چنگی به پهلوم زد که از درد لبمو گزیدم.
پایین اومد تا رسید به کمرم.
موهامو جلوم انداخت و زبونشو روي کمرم کشید
که دستمو مشت کردم.
من بچه نمیخوام.
دستمو عقب بردم و روي صورتش گذاشتم.
-نمیخوام نیما.
درست وایساد و به سمت خودش چرخوندم دستهاشو دو طرف بدنم به میز گذاشت.
-وقتی بچه بیاد واسه رادمان خیلی بهتره.
به عمق چشمهاش نگاه کردم و مصمم گفتم: تو از یه
چیز میترسی!
خندید.
-من از چیزي نمیترسم.
-می...
یه دفعه در سالن به صدا دراومد که پوفی کشید و
عقب رفت، منم سریع تاپمو درست کردم.
نیما پشت سرش نگهم داشت که چرخی به چشمهام
دادم.
نیما: بیا تو.
در سالن توسط سیروان باز شد کمی بعد یه پسر بچه
به داخل دوید.
-سلام.
یه دفعه نیما به طرفش دوید که تعجب کردم.
-سلام عشق بابا.
پس رادمانه.
رادمان تو بغلش پرید که نیما محکم بغلش کردم.
-آخ قربونت برم، کلی دلم برات تنگ شده بود.
رادمان گونهشو محکم بوسید.
-من خیلی بیشتر.
با لبخند به سمتشون رفتم.
نیما چرخید و به من اشاره کرد.
-همونی که درموردش گفته بودم.
خوشحالی چشمهاي رادمانو پر کرد و دست هاشو
به هم کوبید.
بعد دستشو دراز کرد.
-سلام خاله جون.
خندیدم و باهاش دست دادم.
-سلام نیم وجبی.
دست دور گردن نیما انداخت و شیطون گفت: بابام
خیلی ازت تعریف کرده.
با هیجان خاصی ادامه داد: گفته کلی بازي بلدي.
با ابروهاي بالا رفته و خنده به نیما نگاه کردم که
خندید.
نگاهش به یه چیز پشت سرم خورد که با ذوق گفت:
واي تفنگ! من عاشق تفنگم!
تعجب کردم.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۲تعجب کردم.نیما: تفنگ خودت کجاست؟ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۳درآخر بیطاقت بلند شدم و بعد از بر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۰نفس پر حرصی کشیدم و دستشو پس زدم....

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۹با ابروهاي بالا رفته گفت: یعنی دو...

آنا:رسیدم دم در خونه که یکی دستمو گرفت دیدم جونگ کوکه جونگ ک...

چند پارتی(درخواستی)🎀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط