چندپارتی درخواستی جیمین
چندپارتی درخواستی جیمین
موضوع: اسلاید دوم
عنوان : اسیر قلب
پارت اول
شب سردی بود. ات توی کوچهای باریک از سر کار برمیگشت، با کولهای سنگین، لباس خیس، و قلبی خسته. یک سال گذشته بود. یک سال از وقتی جیمین ناپدید شد. بیهیچ خداحافظی. بیهیچ حرفی.
ات بارها خودش رو قانع کرده بود که اون پسر فقط یه دروغ بوده. یه بازیگر با لبخندای مصنوعی. ولی شبها... هنوز هم صدای خندهش توی سرش میپیچید.
اون عشق لعنتی هنوز دست از سرش برنداشته بود.
همون شب، وقتی به خوابگاه رسید، حس کرد کسی دنبالش بود. سایهای... نزدیک. بارها برگشت، ولی کسی نبود. فکر کرد خیاله، ترس شب، یا خاطرات مزاحم.
تا اینکه فرداش غروب، دقیقاً جلوی در، یه ماشین سیاه ترمز زد. پنجره پایین رفت.
– سوار شو.
ات خشکش زد.
قلبش ایستاد.
چهرهای آشنا... جیمین.
– تو...؟
– حرف نزن. فقط سوار شو.
ات عقب رفت.
– گمشو. تو حق نداری دیگه جلوی من ظاهر شی.
جیمین از ماشین پیاده شد. نگاهش جدی بود، اما نگاه چشمهاش… هنوز همون بود.
– متاسفم، ات... ولی دیگه نمیذارم فرار کنی.
قبل از اینکه ات بتونه جیغ بزنه، دستی از پشت سرش رو گرفت، دهانش رو بست، و همهچیز تار شد.
---
ات با سردرد شدیدی بیدار شد. یه اتاق بزرگ، اما بیپنجره. یه تخت گرم. یه سکوت سنگین.
در باز شد.
جیمین با شلوار مشکی و تیشرت ساده وارد شد.
– خوبی؟
ات فریاد زد:
– دیوونهای؟ چرا منو دزدیدی؟ من نفرینت میکنم!
جیمین آهی کشید و نشست روی لبه تخت.
– یه سال پیش... منو تهدید کردن.
گفتن یا ازت جدا بشم، یا تو رو میکشن. مجبور شدم ناپدید شم.
– چرا الان برگشتی؟
– چون دیگه از هیچی نمیترسم.
درسته اونا با خونم بازی کردن، ولی تو جانمی.
ات گریه کرد. از خشم. از گیجی. از دلتنگی.
جیمین فقط نگاهش کرد. ساکت. انگار خودش بیشتر شکسته.
---
سه شب بعد، حمله شروع شد.
ات تازه داشت به خونه عادت میکرد. هنوز به جیمین اعتماد نداشت، اما نمیتونست منکر شه که وجودش یه حس امنیت غریزی میداد.
اما اون شب، صدای شلیک تیر فضا رو ترکوند.
جیمین داد زد:
– بخواب کف اتاق! حرکت نکن!
ات لرزید. جیغ زد. و بعد صدای شکستن در اومد.
دو مرد نقابدار وارد شدن. یکی از پشت به ات نزدیک شد. اما هنوز دستش به ات نرسیده بود که جیمین مثل یه سایه پرید روش.
یه شلیک.
یه ضربه.
خون.
ات دوید سمتش.
– جیمین! تو... زخمی شدی!
جیمین نفسنفس میزد. خون از پهلوش میریخت.
– خوبم... فقط یه خراشه...
ولی اون دروغ میگفت. داشت میلرزید. داشت از دست میرفت.
ادامه دارد.......
موضوع: اسلاید دوم
عنوان : اسیر قلب
پارت اول
شب سردی بود. ات توی کوچهای باریک از سر کار برمیگشت، با کولهای سنگین، لباس خیس، و قلبی خسته. یک سال گذشته بود. یک سال از وقتی جیمین ناپدید شد. بیهیچ خداحافظی. بیهیچ حرفی.
ات بارها خودش رو قانع کرده بود که اون پسر فقط یه دروغ بوده. یه بازیگر با لبخندای مصنوعی. ولی شبها... هنوز هم صدای خندهش توی سرش میپیچید.
اون عشق لعنتی هنوز دست از سرش برنداشته بود.
همون شب، وقتی به خوابگاه رسید، حس کرد کسی دنبالش بود. سایهای... نزدیک. بارها برگشت، ولی کسی نبود. فکر کرد خیاله، ترس شب، یا خاطرات مزاحم.
تا اینکه فرداش غروب، دقیقاً جلوی در، یه ماشین سیاه ترمز زد. پنجره پایین رفت.
– سوار شو.
ات خشکش زد.
قلبش ایستاد.
چهرهای آشنا... جیمین.
– تو...؟
– حرف نزن. فقط سوار شو.
ات عقب رفت.
– گمشو. تو حق نداری دیگه جلوی من ظاهر شی.
جیمین از ماشین پیاده شد. نگاهش جدی بود، اما نگاه چشمهاش… هنوز همون بود.
– متاسفم، ات... ولی دیگه نمیذارم فرار کنی.
قبل از اینکه ات بتونه جیغ بزنه، دستی از پشت سرش رو گرفت، دهانش رو بست، و همهچیز تار شد.
---
ات با سردرد شدیدی بیدار شد. یه اتاق بزرگ، اما بیپنجره. یه تخت گرم. یه سکوت سنگین.
در باز شد.
جیمین با شلوار مشکی و تیشرت ساده وارد شد.
– خوبی؟
ات فریاد زد:
– دیوونهای؟ چرا منو دزدیدی؟ من نفرینت میکنم!
جیمین آهی کشید و نشست روی لبه تخت.
– یه سال پیش... منو تهدید کردن.
گفتن یا ازت جدا بشم، یا تو رو میکشن. مجبور شدم ناپدید شم.
– چرا الان برگشتی؟
– چون دیگه از هیچی نمیترسم.
درسته اونا با خونم بازی کردن، ولی تو جانمی.
ات گریه کرد. از خشم. از گیجی. از دلتنگی.
جیمین فقط نگاهش کرد. ساکت. انگار خودش بیشتر شکسته.
---
سه شب بعد، حمله شروع شد.
ات تازه داشت به خونه عادت میکرد. هنوز به جیمین اعتماد نداشت، اما نمیتونست منکر شه که وجودش یه حس امنیت غریزی میداد.
اما اون شب، صدای شلیک تیر فضا رو ترکوند.
جیمین داد زد:
– بخواب کف اتاق! حرکت نکن!
ات لرزید. جیغ زد. و بعد صدای شکستن در اومد.
دو مرد نقابدار وارد شدن. یکی از پشت به ات نزدیک شد. اما هنوز دستش به ات نرسیده بود که جیمین مثل یه سایه پرید روش.
یه شلیک.
یه ضربه.
خون.
ات دوید سمتش.
– جیمین! تو... زخمی شدی!
جیمین نفسنفس میزد. خون از پهلوش میریخت.
– خوبم... فقط یه خراشه...
ولی اون دروغ میگفت. داشت میلرزید. داشت از دست میرفت.
ادامه دارد.......
- ۱۱.۶k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط