دوباره شب و دوباره خیال گیسوی دراز تو ....و من نبودنت های

دوباره شب و دوباره خیال گیسوی دراز تو ....و من نبودنت هایت را گریه می کنم در خودم ...

#بهنام_محبی_فر
دیدگاه ها (۳)

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

هر روز را که شروع میکنم،اولین آرزویم به پایان رسیدن روز است،...

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

تمام ترسم از این است ڪهیڪ شب بخواهی به خوابم بیاییو من همچنا...

گویی تو از رقصِ خیال و سپیده‌ی صبح آمده‌ای،و دست‌هایت، همان ...

نبودنت را نمی‌شود پذیرفت؛ فقط یاد گرفته‌ام هر روز جای خالی‌ا...

مهم نیست شانه‌هایت تجسم است و آغوشت خیال همه‌ی یادت اینجاست ...

من تو را معمولی دوست ندارم؛ من با تو نفس می‌کشم، با صدایت آر...

"شهید دانش آموز محمدرضا شهسواری "مادر شهید..دلتنگ صدای زیبای...

دوباره خودم ادیت رو درست کردم خوب سخته پیدا کنم و میخوام خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط