نمی دانستم چه کنم.

نمی دانستم چه کنم.
بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟
یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که
هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به
زندگی ادامه بدهم؟
اما مگر آدم چند بار می‌تواند خودش را از
روی زمین جمع کند؟
من مدت‌هاست خودم را جمع می‌کنم.
هر بار تکه‌ای از من جایی افتاد و من خم شدم،
برداشتمش، گرد و خاکش را تکاندمو به خودم
گفتم: «چیزی نیست، بانو... می‌گذرد.»
چه دروغ عجیبی!
همه چیز می‌گذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمی‌گذرند.
بعضی دردها نمی‌روند؛
فقط آن‌قدر ساکت می‌شوند که خیال می‌کنی
درمان شده‌ای. بعد یک شب، درست وقتی
همه چیز آرام است، برمی‌گردند و چنان
گلویت را می‌فشارند که می‌فهمی تمام این مدت،
درد فقط منتظر فرصتی بوده است تا دوباره
خودش را به تو ثابت کند💔🥹
دختر جنوبی 💔
🥀 غـــم تـــا ابـــد 🖤
@zeinab3124
دیدگاه ها (۳)

دزیره،شاید اگر آن روزها می‌دانستم بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از ...

سه بار رفتم توی پروفایلش، هیچ اتفاق تازه‌ای هم نیفتاده بود. ...

عاشقانه های شبنم

✲ شاید تلخ‌ترین جنگ ، جنگی باشه که دیگه دشمنی جز خودت نداشته...

موسیقی

آخرش می‌فهمیکه نشانه‌هاهیچ‌وقت به تو دروغ نمی‌گویند.ما هستیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط