مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت
سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت

فقط نه کوچه باغ ما … فقط نه اینکه این محل
احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعده‌ها که میدهی به رغم ناتوانیت

جواب کن به جز مرا … صدا بزن شبی مرا
و جای تازه باز کن میان زندگانیت

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای
سپس سر مرا ببر به جای مژدگانیت




كاظم_بهمنى
دیدگاه ها (۷)

تو به من خندیدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

تو را آن گونه می ‌خواهم که باغی، باغبانش راشبیه مادر پیری که...

.تو از کوچه‌ رد می‌شدی، یادمه! با یه دامنِ نازکِ صورتییه جای...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵⁸با هم به سمت کاخی که عروسی توش ...

با خارها راهش را میبندم:شباهت تالاگوا-اویی و بهائیت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط