انگشتانم

انگشتانم
لای ورق های دیوان حافظ می رود
دستِ دلم می لرزد 
اما به خواجه می سپارم 
تا امید را از دلم نگیرد 
دلم میخواهد همیشه بگوید: 
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور .. 
ولی.....
دیدگاه ها (۱)

خهخهخهخهخ هموگرافیش خیلی خنده داره با رادیکالیش :)

بِبیـــــن مَشتـــے ✋ﺍُﻭﻥ ﺩُﺧﺘﺮے کہ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧـہ ﺷَبــ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭ...

دوستت دارم ولی...عاشقتم ولی....متنفرم از این ولی ها......

اسراف میکنم در دوست داشتنتمی دانم خدا اسراف کنندگان عاشق راد...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

نومیدی

ص ۷۱___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط