پارت سوم
پارت سوم
یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ماه دیگه
درسته قراردادشون از یه ماه دیگه تغیر کرد به دوهفته دیگه چون یکی از مردهای مریض فاحشه خونه یکی از فاحشه هارو دزدیده و به خونش برده و چیز اون فاحشه رو سوزونده
کاکوچو افرادش هم اون رو پیدا کردن و اول دیکشو کندن و بعد به بدترین نحو ممکن اون رو شکنجه دادن کاکوچو اون مرد رو سلاخی کرد و تا آخرین تیکه و ثانیه زجرش داد
کاکوچو : اینش دیگه به تو ربطی نداره ده روز دیگه دختره رو با خودت بردار بیار.
و بعدش گوشی رو قطع کرد یوشیرو اهی کشید و شرشو به عقب کج کرد تا گردنشو استراحت بده
حالش خراب شده بود این کاکوچو هم که تکلیفش با خودش مشخص نبود اول گفت یه ماه، بعدم دوهفته.حالا هم که ده روز
یوشیرو سرشو به طرفی دیگه کج کرد و به تقویم نگاه کرد تقویم این ماه رو هنوز دقیق بررسی نکرده بود
روی یکی از بلوک های تقویم دقیقا مربوط به دوهفته دیگه با خودکار چیزی نوشته شده بود و دورش خط کشیده شده بود
خودش عادت نداشت همچین کاری کنه. قدماشو با شک و تردید سمت تقویم برد و هرچی نزدیک تر میشد حروف واضح تر و قلبش بیشتر میکوبید
{ آزادی کازوتورا 🕊️ }
یوشیرو بعد از دیدن این جمله انگار که قلبش وایساده باشه
حتی کرهٔ زمینم چرخیدن رو فراموش کرد انگار غروب خورشید به اتمام نرسید
یوشیرو : چطور فراموش کرده بودم؟
این تحفه داره ده روز دیگه درست روز معامله با کاکوچو دوباره پیداش میشد
وای وای
یوشیرو دستشو روی پیشونی و موهاش کشید. تمام وجودشو آتیش پر کرده بود حقیقتا داشت میسوخت
کازوتورا قراره بوده برگرده. برای همین کامیل شجاع شده بود. برای همین تو رابطه برقرار کردن بی میل شده بود و غر غر نمیکرد.
میخواست همچیزو به " بردارش " بگه
اون قراره بوده مرگ رو به یوشیرو تزریق کنه
لب هاشو لیسید و به گوشیش نگا کرد شاید کاکوچو تو مهمونی امشب بانتن شرکت کنه! اگه اینطوری بشه همین امشب کامیل تحویلش میداد و خودش گم و گور می کرد
یوشیرو دقیقا نمیدونست کاکوچو با کامیل چیکار میکنه اما اینو خوب میدونست که اگر کاکوچو کامیل رو بگیره به جایی میبره که هیچکس دیگه دستش بهش نمیرسه حتی برادر قاتل کامیل!!
در حموم باز شد و یوشیرو سریع از تقویم فاصله گرفت. انگار اصن از هیچی خبر نداره و به حموم خیره شد
کامیل خودشو تو حوله پیچیده بود و با بخار وارد شد. یوشیرو دلش میخواست گردن نازک کامیل رو انقد فشار بده تا بمیره.
کامیل بدون توجه به یوشیرو به متس آیینه ش رفت و حولشو از بین موهاش باز کرد و اون رو بین تارهاش کشید تا خشکشون کنه. آخه بیچاره حتی سشوار هم نداشت
یوشیرو پشت اون دست به پهلو وایساده بود و لباشو میجوید و پاش رو زمین تیک عصبی گرفته بود
یوشیرو : ( میگم کامیل! )
وقتی دید که نگاه کامیل از روی اینه به خودش افتاده آتیش گرفت چطور انقد پررو شده بود؟ هنوز که داداشش آزاد نشده بود!!
یوشیرو : ( توام امشب باهام بیا مهمونی)
کامیل در ثانیه سرشو چرخوند چشماش گرد شده بود و باورش نمیشد! نباید باور میکرد! یوشیرو تونو تا سر کوچه هم نمیبره چه برسه به یه مهمونی
+ چی؟
این کلمه بی اختیار از دهن کامیل گفته شد و یوشیرو اخمی کرد :
یوشیرو : آره دیگه! مگه کر شدی یا فهمت اومده پایین؟! دارم میگم باهام بیا مهمونی!
سخت تلاش میکرد صداشو بالانبره دلش میخواست همین الان کامیل رو یه فصل کامل کتک بزنه اما مجبور بود جلوی خودشو بگیره
+ مطمئنی که منم باید حتما بیام؟
کامیل با لرز این جمله رو گفت احساس میکرد یه استخون بزرگ تو گلوش گیر کرده که نه میشه قورتش داد نه میشه کشدیش بیرون
اصلا دلش نمیخواست با یوشیرو جایی بره. از اون میترسید. از طرفیم از این اجبار های یوشیرو خوشش نمیومد. وقتی میخواست به کاری رو براش انجام بده مجبور بود انجام بده حالا اینکه که کامیل دوست نداره اینکارو کنه اصن مورد بحث واقع نمیشد
الانم از اون دنده های لج بود از اون مورد ها که روش پافشاری میکرد و اگه انجامش نمیداد به خشم و کتک حرفشو به کرسی مینشوند
اون میخواست تا جایی که بتونه نطر کامیل رو عوض کنه. نه فقط تو مهمونی بلکه تو هرچیزی. تو هرجا. اون میخواست کامیل مثل خودش فکر کنه. و لباس بپوشه
یوشیرو اومد جلو به میز. تکیه داد گشت به اینه چون از دیدن کامیل تو آینه متنفر بود همونطور که از دیدن گربه ها بدش میومد
یوشیرو : باهم بیا بریم مهمونی هم بهت خوش میگذره هم دلت باز میشه.
و بعد تو دلش گفت ( هم کاکوچو هیت تورو برمیداره و از شرت خلاص میشم)
پایه میز لق زد یوشیرو تکیشو از میز نصفه نیمه کامیل برداشت
حالا صاف وایساده بود تا تفاوت قدیس با کامیل ای نشسته کاملا مشخص بشه
+ مطمئنی؟
یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ماه دیگه
درسته قراردادشون از یه ماه دیگه تغیر کرد به دوهفته دیگه چون یکی از مردهای مریض فاحشه خونه یکی از فاحشه هارو دزدیده و به خونش برده و چیز اون فاحشه رو سوزونده
کاکوچو افرادش هم اون رو پیدا کردن و اول دیکشو کندن و بعد به بدترین نحو ممکن اون رو شکنجه دادن کاکوچو اون مرد رو سلاخی کرد و تا آخرین تیکه و ثانیه زجرش داد
کاکوچو : اینش دیگه به تو ربطی نداره ده روز دیگه دختره رو با خودت بردار بیار.
و بعدش گوشی رو قطع کرد یوشیرو اهی کشید و شرشو به عقب کج کرد تا گردنشو استراحت بده
حالش خراب شده بود این کاکوچو هم که تکلیفش با خودش مشخص نبود اول گفت یه ماه، بعدم دوهفته.حالا هم که ده روز
یوشیرو سرشو به طرفی دیگه کج کرد و به تقویم نگاه کرد تقویم این ماه رو هنوز دقیق بررسی نکرده بود
روی یکی از بلوک های تقویم دقیقا مربوط به دوهفته دیگه با خودکار چیزی نوشته شده بود و دورش خط کشیده شده بود
خودش عادت نداشت همچین کاری کنه. قدماشو با شک و تردید سمت تقویم برد و هرچی نزدیک تر میشد حروف واضح تر و قلبش بیشتر میکوبید
{ آزادی کازوتورا 🕊️ }
یوشیرو بعد از دیدن این جمله انگار که قلبش وایساده باشه
حتی کرهٔ زمینم چرخیدن رو فراموش کرد انگار غروب خورشید به اتمام نرسید
یوشیرو : چطور فراموش کرده بودم؟
این تحفه داره ده روز دیگه درست روز معامله با کاکوچو دوباره پیداش میشد
وای وای
یوشیرو دستشو روی پیشونی و موهاش کشید. تمام وجودشو آتیش پر کرده بود حقیقتا داشت میسوخت
کازوتورا قراره بوده برگرده. برای همین کامیل شجاع شده بود. برای همین تو رابطه برقرار کردن بی میل شده بود و غر غر نمیکرد.
میخواست همچیزو به " بردارش " بگه
اون قراره بوده مرگ رو به یوشیرو تزریق کنه
لب هاشو لیسید و به گوشیش نگا کرد شاید کاکوچو تو مهمونی امشب بانتن شرکت کنه! اگه اینطوری بشه همین امشب کامیل تحویلش میداد و خودش گم و گور می کرد
یوشیرو دقیقا نمیدونست کاکوچو با کامیل چیکار میکنه اما اینو خوب میدونست که اگر کاکوچو کامیل رو بگیره به جایی میبره که هیچکس دیگه دستش بهش نمیرسه حتی برادر قاتل کامیل!!
در حموم باز شد و یوشیرو سریع از تقویم فاصله گرفت. انگار اصن از هیچی خبر نداره و به حموم خیره شد
کامیل خودشو تو حوله پیچیده بود و با بخار وارد شد. یوشیرو دلش میخواست گردن نازک کامیل رو انقد فشار بده تا بمیره.
کامیل بدون توجه به یوشیرو به متس آیینه ش رفت و حولشو از بین موهاش باز کرد و اون رو بین تارهاش کشید تا خشکشون کنه. آخه بیچاره حتی سشوار هم نداشت
یوشیرو پشت اون دست به پهلو وایساده بود و لباشو میجوید و پاش رو زمین تیک عصبی گرفته بود
یوشیرو : ( میگم کامیل! )
وقتی دید که نگاه کامیل از روی اینه به خودش افتاده آتیش گرفت چطور انقد پررو شده بود؟ هنوز که داداشش آزاد نشده بود!!
یوشیرو : ( توام امشب باهام بیا مهمونی)
کامیل در ثانیه سرشو چرخوند چشماش گرد شده بود و باورش نمیشد! نباید باور میکرد! یوشیرو تونو تا سر کوچه هم نمیبره چه برسه به یه مهمونی
+ چی؟
این کلمه بی اختیار از دهن کامیل گفته شد و یوشیرو اخمی کرد :
یوشیرو : آره دیگه! مگه کر شدی یا فهمت اومده پایین؟! دارم میگم باهام بیا مهمونی!
سخت تلاش میکرد صداشو بالانبره دلش میخواست همین الان کامیل رو یه فصل کامل کتک بزنه اما مجبور بود جلوی خودشو بگیره
+ مطمئنی که منم باید حتما بیام؟
کامیل با لرز این جمله رو گفت احساس میکرد یه استخون بزرگ تو گلوش گیر کرده که نه میشه قورتش داد نه میشه کشدیش بیرون
اصلا دلش نمیخواست با یوشیرو جایی بره. از اون میترسید. از طرفیم از این اجبار های یوشیرو خوشش نمیومد. وقتی میخواست به کاری رو براش انجام بده مجبور بود انجام بده حالا اینکه که کامیل دوست نداره اینکارو کنه اصن مورد بحث واقع نمیشد
الانم از اون دنده های لج بود از اون مورد ها که روش پافشاری میکرد و اگه انجامش نمیداد به خشم و کتک حرفشو به کرسی مینشوند
اون میخواست تا جایی که بتونه نطر کامیل رو عوض کنه. نه فقط تو مهمونی بلکه تو هرچیزی. تو هرجا. اون میخواست کامیل مثل خودش فکر کنه. و لباس بپوشه
یوشیرو اومد جلو به میز. تکیه داد گشت به اینه چون از دیدن کامیل تو آینه متنفر بود همونطور که از دیدن گربه ها بدش میومد
یوشیرو : باهم بیا بریم مهمونی هم بهت خوش میگذره هم دلت باز میشه.
و بعد تو دلش گفت ( هم کاکوچو هیت تورو برمیداره و از شرت خلاص میشم)
پایه میز لق زد یوشیرو تکیشو از میز نصفه نیمه کامیل برداشت
حالا صاف وایساده بود تا تفاوت قدیس با کامیل ای نشسته کاملا مشخص بشه
+ مطمئنی؟
- ۴۵۵
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط