روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:

"استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست ؟"

سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.

نوجوان این کار را کرد.

سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.

سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.

نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.

او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:

"استاد! من از شما درباره حکمت سۆال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید ؟"

سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:

"فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.

هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!"
دیدگاه ها (۴)

بادبادک ها، بر فراز ِآسمان در پروازند. نخی آن ها را به اوج ...

شخصی سر كلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ را زدند بیدار شد و ب...

روزی روزگاری، در سرزمینی دور دست، فقر شدیدی به وجود آمد. تن...

 در یك شب زمستانی سرد ، ملا در رختخواش خوابیده بود كه یكبا...

Part ²¹ پاهاشو تکون میداد هرچیزی جلو دستش میومد می‌گرفت و با...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۸ | «یک نقشه‌ی خیلی بد» 😂 ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

فیک : بین راندها

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۲: اولین روز، اولین دردسرنور صبح از لای پ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۲: صبح قبل از جنگچند ساعت بعد…نور کامل صب...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط