#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۲: صبح قبل از جنگ
چند ساعت بعد…
نور کامل صبح داخل خانه پخش شده بود.
بوی چای تازه از آشپزخانه می‌آمد.
سوآ تازه از پله‌ها پایین آمد.
موهایش هنوز کمی به‌هم‌ریخته بود و صورتش حالت خواب‌آلود داشت.
مادرش که سر میز صبحانه بود، لبخند زد.
— بالاخره بیدار شدی.
سوآ نشست.
— صبح بخیر.
پدرش روزنامه را پایین آورد و نگاهش کرد.
— خوب خوابیدی؟
سوآ لحظه‌ای مکث کرد.
— آره… بد نبود.
جی‌هوپ که کنارش نشسته بود، زیر لب گفت:
— خیلی هم بد نبود.
سوآ سریع لگد کوچکی زیر میز به پایش زد.
جی‌هوپ خفه خندید.
مادرشان با تعجب نگاهشان کرد.
— شما دوتا چرا مثل بچه‌ها رفتار می‌کنید؟
پدرشان گفت:
— چون بچه‌ان.
چند لحظه سکوت شد.
بعد پدر سوآ آهی کشید.
— پس… امروز میری قصر؟
سوآ آرام سر تکان داد.
— آره.
مادرش گفت:
— یک ماه اونجا می‌مونی؟
سوآ گفت:
— اگه دووم بیارم.
پدرش جدی نگاهش کرد.
— میاری.
چند لحظه سکوت سنگینی روی میز افتاد.
بعد جی‌هوپ گفت:
— من همراش میرم.
پدر ابرو بالا برد.
— برای چی؟
جی‌هوپ شانه بالا انداخت.
— برای اینکه مطمئن شم سالم می‌رسه.
سوآ خندید.
— انگار دارم میرم جنگ.
جی‌هوپ زیر لب گفت:
— تقریباً همینه.
مادرشان دست سوآ را گرفت.
— اگه اذیتت کردن فوراً برگرد.
سوآ لبخند زد.
— نمی‌تونم.
پدرش گفت:
— چرا.
سوآ آرام گفت:
— چون اگه الان عقب بکشم… دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم کنار جونگ‌کوک بایستم.
پدرش چند لحظه ساکت ماند.
بعد آهسته سر تکان داد.
— حداقل صادق هستی.
در همان لحظه…
صدای بوق ماشینی بیرون خانه آمد.
سوآ از پشت پنجره نگاه کرد.
ماشین سیاه قصر جلوی خانه ایستاده بود.
قلبش کمی تندتر زد.
جی‌هوپ هم نگاه کرد.
— اومد.
پدرشان نفس عمیقی کشید.
— برو آماده شو.
سوآ از جا بلند شد.
چند قدم رفت.
اما ناگهان برگشت.
و مادرش را بغل کرد.
مادرش محکم او را در آغوش گرفت.
— مواظب خودت باش.
سوآ آرام گفت:
— قول میدم.
بعد به سمت پدرش رفت.
چند لحظه فقط روبه‌روی هم ایستادند.
پدرش دستش را روی سر او گذاشت.
— اگه اذیتت کرد…
سوآ لبخند زد.
— می‌دونم میاید قصر رو خراب می‌کنید.
پدرش خندید.
— دقیقاً.
بعد جی‌هوپ جلو آمد.
چند لحظه فقط به خواهرش نگاه کرد.
سوآ گفت:
— چی شده؟
جی‌هوپ گفت:
— هنوز می‌تونی منصرف شی.
سوآ سر تکان داد.
— نه.
جی‌هوپ آهی کشید.
بعد ناگهان او را محکم بغل کرد.
سوآ خندید.
— داری خفه‌م می‌کنی.
جی‌هوپ زیر لب گفت:
— اونجا اگه کسی اذیتت کرد…اسمشو بده به من.
سوآ گفت:
— باشه.
آن دو از هم جدا شدند.
چند لحظه بعد…
سوآ چمدان کوچکش را برداشت.
جی‌هوپ هم همراهش به سمت در رفت.
وقتی در خانه باز شد…
جونگ‌کوک کنار ماشین ایستاده بود.
کت رسمی ولیعهد را پوشیده بود.
اما وقتی سوآ را دید…
لبخندش کاملاً عوض شد.
گرم‌تر شد.
سوآ هم ناخودآگاه لبخند زد.
جی‌هوپ زیر لب گفت:
— باشه حالا واقعاً شبیه جنگه...
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۱: عملیات فرار قبل از باباصبح خیلی زود…خا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۹: حرف‌هایی که باید گفته می‌شدچند لحظه بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط