ویو جیا

ویو جیا
انقدر فک‌کردن‌ی دفعه خوابم برد
کوک ویو
تهیونگ رفتو حدود ساعت ۱۰ شب خبرب از جیا نبود رفتم اتاقش تا بش سر بزنم
که خواب بود با اون لباس دیشبی
برقا خاموش بودو درو بستمو
که کلا تاریک شد
رفتم بقل تختش نشستم
وای خدا زندگی ما چقد قشنگه
ویو جیا
وقتی چشامو باز کردم همه اتاق تاریک بود
یکم ب اطراف نگا کردم سایع یکیو دیدم
جیا: جیغغغغغ تو کییی
کوک: منم
اواجورو نشون دادم
جیا: ای اینجا چیکار میکنی( ترس
فک کردم شاید عین دیشب میخوان بلایی سرم بیارننن
کوک: چرا میترسی
نزدیکم شد که رفتم گوشه تخت
جیا: نمیترسم( ترس
کوک: نکنه بخواطر دیشبهه
جیا: نن
کوک: چیشده
وقتی دیدم کوک ادمه اروم شدم
هیچی پامو بقل کردم و سرمو گزاشتم روش
کوک: هعی چته
جیا: جونگ کوکی( عادی
ویو کوک
چ چرا اینطوری گف جونگ کوک
دیدگاه ها (۰)

ویو کوک چرا احساس کردم یکمم ...کوک: کوکی؟جیا : یچی ازت بپرسم...

ویو کوک واقعا ی حس عجیبی داشتم تا تاحالا حس نکرده بودمخوب ...

وی تهیونگ کشیدمش تو بقلمو سرشو گزاشتم رو سینممم دختره با تما...

ویو تهیونگگ با احساس درد سفتی رو سبنه بیدار شدم ب اطراف نگ...

داستان عشق اول و آخرنویسنده: آت ۱۹ سالشه و جونگ کوک ۲۵ سالشه...

رمان دریای عشق پارت ۱۱( جهش زمانی به دیشب ) ویو جونگ کوک جون...

وقتی گفته بودن باید جداشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط