داستان عشق اول و آخر
داستان عشق اول و آخر
نویسنده: آت ۱۹ سالشه و جونگ کوک ۲۵ سالشه.
آت بغض کرده بود به گریه کردن و نفهمیدی کی خوابت برد وقتی بیدار شدی خیلی گشنت بود ولی نخواستی بری بیرون یک ساعت گذشت تو از شدت گرسنگی خوابت برده بود
از زبان کوک
از اتاق که رفتم بیرون با دوستام رفتم بار اونجا خیلی ویسکی خوردم و مست شدم یادم اومد اون دختره چی به یکی از خدمتکارام تماس گرفتم و گفتم که به این دختر غذا بده
ویو آت
تو اتاق خواب بودم که صدای در اومد از خواب بیدار شدم در باز شد که خدمتکار
خدمتکار درو باز کرد من ترسیدم نمیدونستم میخواد باهام چیکار کنه برای همین تو کمد قایم شدم
ویو خدمتکار
ارباب باهام تماس گرفت گفت که برم به اون دختر خانومی که صبح آورده بودنشون یا همون خانوم بهشون غذا بدم در اتاقو باز کردم دیدم اون دختر دیدم اون دختری که آقای جون آورده بودن داخل اتاق نبودند ترسیدم زنگ زدم به آقای جون
مکالمه جونگ کوک و خدمتکار
جنگ کوک : الو بله
خدمتکار: ارباب خانوم نیستن
جنگ کوک :یعنی چی هااااااااااااااااااا (با داد)
خدمتکار:من نمیدونم (با ترس )
جنگ کوک: من شما رو برای چی تو این عمارت گذاشتم هاااااااا(داد)
خدمتکار: ببخشید میشه شما بیاین (با ترس)
جنگ کوک: باشه(با آرامش)
ویوکوک
وقتی که خدمتکار بهم زنگ زد این حرفا رو بهم زد فکر کردم که دشمنام اسیرش کردن با ترس و استرس نمیدونم چه جوری خونه رسیدم رفتم بالا که
نویسنده: آت ۱۹ سالشه و جونگ کوک ۲۵ سالشه.
آت بغض کرده بود به گریه کردن و نفهمیدی کی خوابت برد وقتی بیدار شدی خیلی گشنت بود ولی نخواستی بری بیرون یک ساعت گذشت تو از شدت گرسنگی خوابت برده بود
از زبان کوک
از اتاق که رفتم بیرون با دوستام رفتم بار اونجا خیلی ویسکی خوردم و مست شدم یادم اومد اون دختره چی به یکی از خدمتکارام تماس گرفتم و گفتم که به این دختر غذا بده
ویو آت
تو اتاق خواب بودم که صدای در اومد از خواب بیدار شدم در باز شد که خدمتکار
خدمتکار درو باز کرد من ترسیدم نمیدونستم میخواد باهام چیکار کنه برای همین تو کمد قایم شدم
ویو خدمتکار
ارباب باهام تماس گرفت گفت که برم به اون دختر خانومی که صبح آورده بودنشون یا همون خانوم بهشون غذا بدم در اتاقو باز کردم دیدم اون دختر دیدم اون دختری که آقای جون آورده بودن داخل اتاق نبودند ترسیدم زنگ زدم به آقای جون
مکالمه جونگ کوک و خدمتکار
جنگ کوک : الو بله
خدمتکار: ارباب خانوم نیستن
جنگ کوک :یعنی چی هااااااااااااااااااا (با داد)
خدمتکار:من نمیدونم (با ترس )
جنگ کوک: من شما رو برای چی تو این عمارت گذاشتم هاااااااا(داد)
خدمتکار: ببخشید میشه شما بیاین (با ترس)
جنگ کوک: باشه(با آرامش)
ویوکوک
وقتی که خدمتکار بهم زنگ زد این حرفا رو بهم زد فکر کردم که دشمنام اسیرش کردن با ترس و استرس نمیدونم چه جوری خونه رسیدم رفتم بالا که
- ۴۵۸
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط