☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡34
_________
*دکتر کانگ وارد دفتر مدیریت در طبقه آخر شد؛ فضایی که به طرز عجیبی با باقی بخشهای بیمارستان متفاوت بود. اینجا خبری از شلوغیِ کادر درمان نبود؛ سکوتی سرد و سنگین در اتاق حکمفرما بود. رئیس بیمارستان، پشت میز بزرگِ چوبیاش نشسته بود و با خودکاری نقرهای، پوشهای را ورق میزد. همان چهرهی کاریزماتیک و جذبهای که هنوز هم بعد از گذشت سالها از دوران دبیرستان، هر کسی را در جای خود میخکوب میکرد.*
*کانگ بدون اینکه به سمت پنجره برود، همانجا نزدیک در ایستاد. او میدانست چقدر روی حفظ نظم و انضباط حساس است.*
«آقای کیم، انترن جدیدی که خواستید، کارش رو شروع کرد.لیم هاری.»
* حتی سرش را بلند نکرد. فقط حرکتِ خودکارش روی کاغذ مکث کوتاهی کرد. نامِ هاری در فضای اتاق طنینانداز شد، اما با خونسردیِ عجیبی به ورق زدن ادامه داد.*
«عملکردش چطور بود؟»
*صدایِ بم و آرامِش، همزمان سرد و در عین حال کنجکاو به نظر میرسید. کانگ پوشهی هاری را روی میز گذاشت.*
«فراتر از انتظار. او به جزئیاتی دقت کرد که حتی رزیدنتهای سال آخر هم متوجهاش نشدند. سیستمِ فکریاش... منظم، دقیق و به شدت تحلیلگره. طوری مسائل رو کنار هم میچینه که انگار داره یک پازل رو حل میکنه.»
* بالاخره خودکارش را زمین گذاشت. به صندلیاش تکیه داد و با چشمانی نافذ به نقطه نامعلومی در اتاق خیره شد. در ذهن او، تصویری محو از راهروهای دبیرستان زنده شد؛ پسری که همیشه ساکت بود و از دور او را زیر نظر داشت.*
«پس بالاخره وارد شد.»
*کانگ ابرویی بالا انداخت و سعی کرد در لحنش چیزی
بروز ندهد.*
«بله، کاملاً آمادهست.. فعلاً اون رو در بخشهای عمومی مستقر کردم تا زیر نظر باشه.»
* لبخند کمرنگ و محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه به یک بازیِ شطرنج بود که از قبل برنده شده باشد. او نگاهش را به سمت عکسِ کوچکی که در گوشهی پروندهی هاری بود، کشید.*
«عجله نکن، کانگ. هاری مثل مهرههای معمولیِ این بیمارستان نیست. اون هنوز فکر میکنه این فقط یک فرصت شغلیه. فعلاً بذار به همین تصورِ سادهاش ادامه بده. نمیخوام قبل از اینکه خودم مستقیماً باهاش روبرو بشم، استرسِ خاصی بهش وارد بشه.»
* از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت، جایی که شهر زیر پایشان مثل یک نقشهی کوچک بود.*
«بذار توی بخشها بچرخه. بذار با فضا آشنا بشه. وقتی زمانش رسید... خودم شخصاً اون رو به این اتاق دعوت میکنم تا نتیجهی تمامِ اون سالهایِ دوری رو با هم ببینیم. فعلاً، فقط مراقبش باش"
*کانگ با احترام سرش را تکان داد:*
«بله... پس او رو فعلاً درگیرِ پروندههای روتین میکنم.»
* نگاهش را به بازتابِ خودش در شیشه دوخت. او میدانست که به محضِ دیدنِ دوبارهی هاری، تمامِ آن نقشه های حساب شدش و خاطرات دبیرستانش توسط اون دختر..، به لرزه بیفتد. اما او رئیسِ پاراگون بود؛ او کسی بود که اجازه نمیداد احساساتِ قدیمی، نظمِ دنیایِ جدیدش را برهم بزند.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡34
_________
*دکتر کانگ وارد دفتر مدیریت در طبقه آخر شد؛ فضایی که به طرز عجیبی با باقی بخشهای بیمارستان متفاوت بود. اینجا خبری از شلوغیِ کادر درمان نبود؛ سکوتی سرد و سنگین در اتاق حکمفرما بود. رئیس بیمارستان، پشت میز بزرگِ چوبیاش نشسته بود و با خودکاری نقرهای، پوشهای را ورق میزد. همان چهرهی کاریزماتیک و جذبهای که هنوز هم بعد از گذشت سالها از دوران دبیرستان، هر کسی را در جای خود میخکوب میکرد.*
*کانگ بدون اینکه به سمت پنجره برود، همانجا نزدیک در ایستاد. او میدانست چقدر روی حفظ نظم و انضباط حساس است.*
«آقای کیم، انترن جدیدی که خواستید، کارش رو شروع کرد.لیم هاری.»
* حتی سرش را بلند نکرد. فقط حرکتِ خودکارش روی کاغذ مکث کوتاهی کرد. نامِ هاری در فضای اتاق طنینانداز شد، اما با خونسردیِ عجیبی به ورق زدن ادامه داد.*
«عملکردش چطور بود؟»
*صدایِ بم و آرامِش، همزمان سرد و در عین حال کنجکاو به نظر میرسید. کانگ پوشهی هاری را روی میز گذاشت.*
«فراتر از انتظار. او به جزئیاتی دقت کرد که حتی رزیدنتهای سال آخر هم متوجهاش نشدند. سیستمِ فکریاش... منظم، دقیق و به شدت تحلیلگره. طوری مسائل رو کنار هم میچینه که انگار داره یک پازل رو حل میکنه.»
* بالاخره خودکارش را زمین گذاشت. به صندلیاش تکیه داد و با چشمانی نافذ به نقطه نامعلومی در اتاق خیره شد. در ذهن او، تصویری محو از راهروهای دبیرستان زنده شد؛ پسری که همیشه ساکت بود و از دور او را زیر نظر داشت.*
«پس بالاخره وارد شد.»
*کانگ ابرویی بالا انداخت و سعی کرد در لحنش چیزی
بروز ندهد.*
«بله، کاملاً آمادهست.. فعلاً اون رو در بخشهای عمومی مستقر کردم تا زیر نظر باشه.»
* لبخند کمرنگ و محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه به یک بازیِ شطرنج بود که از قبل برنده شده باشد. او نگاهش را به سمت عکسِ کوچکی که در گوشهی پروندهی هاری بود، کشید.*
«عجله نکن، کانگ. هاری مثل مهرههای معمولیِ این بیمارستان نیست. اون هنوز فکر میکنه این فقط یک فرصت شغلیه. فعلاً بذار به همین تصورِ سادهاش ادامه بده. نمیخوام قبل از اینکه خودم مستقیماً باهاش روبرو بشم، استرسِ خاصی بهش وارد بشه.»
* از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت، جایی که شهر زیر پایشان مثل یک نقشهی کوچک بود.*
«بذار توی بخشها بچرخه. بذار با فضا آشنا بشه. وقتی زمانش رسید... خودم شخصاً اون رو به این اتاق دعوت میکنم تا نتیجهی تمامِ اون سالهایِ دوری رو با هم ببینیم. فعلاً، فقط مراقبش باش"
*کانگ با احترام سرش را تکان داد:*
«بله... پس او رو فعلاً درگیرِ پروندههای روتین میکنم.»
* نگاهش را به بازتابِ خودش در شیشه دوخت. او میدانست که به محضِ دیدنِ دوبارهی هاری، تمامِ آن نقشه های حساب شدش و خاطرات دبیرستانش توسط اون دختر..، به لرزه بیفتد. اما او رئیسِ پاراگون بود؛ او کسی بود که اجازه نمیداد احساساتِ قدیمی، نظمِ دنیایِ جدیدش را برهم بزند.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۲.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط