فرار من
۱۲
دو تامون عین فشششنگ که آتیش زده باشن دویدیم توی اتاق هامون
سریع لباسم رو عوض کردم ( عکسش رو گذاشتم) و عین دزدا سریع رفتیم توی باغ و
خوبه جنگکوک نیومد بیرون !!
خلاصه سوار ماشین جیگر جنا شدیم و پیش به سوی دق دادن جنگکوک
تا اون جا آنقدر گفتیم و خندیدیم که نفهمیدم کی رسیدیم . جنا جلو یک پاساژ شیک وایساد و گفت
جنا... برو بریم جیگر!
پیاده شدم با ذوققققق
و از مغازه اول شروع کردیم به دید زدن
چیزاش قشنگ بود خدایی . از همون اول ماسه خودم مغازه هارو بار کردم همین طوری واسه خودم انتخاب میکردم و میخریدم که یهو بر گشتم سمت جنا که اصلا ندیدمش
فقط یک کوه پلاستیک دیدم !!!
بلند زدم زیر خنده
بدبخت بین خریدا گم شده بود
هر کس نزدیکمون بود داشت با تأسف نگاهم میکرد . خوب چی کار کنم خندم گرفت
یوری... بیا برو خریدا رو بزار توی ماشین که گم نشدی داخلش!
با حرص نگاهم کرد و گفت
جنا... خسته نشی یک وقت. تازه من رو دیدی!؟؟؟
صورتم رو مظلوم کردم که خندید و گفت
جنا.... خو چشمات رو اونطوری نکن میخورمتاااااا
چشمکی زدم و گفتم.
یوری.... برو دیگه. زودم بیا
باشه ای گفت و سریع رفت
من هم انگار نه انگار داشتم پاساژ هارو پارو میکردم ساکت و مظلوم شروع کردم به نگاه کردن به ویترینا داشتم به یک پاساژ نگاه میکردم لباس خوبی نداشت اومدم برگردم که دستم کشیده شد سمت تاریک پاساژ ها
آنقدر زورش زیاد بود که سریع این اتفاق افتاد که اصلا نفهمیدم چی شد . حتی وقت نشد جیغ بزنم خیلی ترسیده بودم همش تقلا میکردن و لگد میزدم. کلا رفته بودم توی شک .من رو چسپونده بود به خودش و میکشوندم تاریک ترین قسمت پاساژ هر چه قدر میرفت جلو راه تاریک تر میشد داشتم سکته میکردم ولی زور من کجا و قدرت اون کجا ؟؟
جیغام بخاطر دستش که جلو دهنم بود خفه و خیلی یواش شده بود داشتم تقلا میکردم که یهو لباش رو چسپوند به گوشم صداش عین ناقوس مرگ بود ...
دون سوجون... کجا آهوی گریز پای من . نگفتی میری من بدون تو میمیرم, نمیتونم ؟ هووووووم
انگار زمان برای یک لحظه وایساد....... ناخداگاه یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید........ صدای جنگکوک و خودم توی ذهنم اکو شد ( یوری جایی نمیاد؟؟؟!)
( اونوقت چراااا؟؟؟!!)
وای خدا همه چیز تموم شد....
چه خریتی کردم.....
آروم دستش رو روی شکم و پهلوم میکشید که باعث میشد از ترس بدنم یخ کنه عرق سردی روی کمرم بشینه ....
وای خدا... صدام رو میشنوی ؟؟؟غلط کردم...
فقط کمکم کن!!
دوباره همین جوری که که حرکت دستش داشت بالا تر میومد صدای لعنتیش رو کنار گوشم شنیدم
دون سوجون.... چرا دیگه جیغ نمیزنی عشق ؟؟؟
دیدی گفتم هرچی بیشتر تقلا کنی بیشتر توی آغوشم محو میشی ؟ حالا به حرفم رسیدی؟؟
دلم میخواست دستش رو برمیداشتم و هر چی لایقش بود بارش میکردم ولی کلا بدنم از ترس قفل شده بود... اینم یکی از نقطه ضعف هام بود که ازش متنفر بودم....
ترس بیش از حد!!!!!
وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم فقط اشکام رو حس میکنه محکم محکم زد به شیشه مغازه . که احساس کردم نفسم قطع شد .... شیشه نشکست خیلی بود!
جوری با بدنش به شیشه قفلم کرد که نتوانم تکون بخورم ... حتی نفسم رو به زور در میومد. حالم خیلی بد بود
قدش بلند تر از من بود واسه همین آروم سرم رو گرفتم و با چشم های آشکیم زل زدم تو چشماش.... به قول کلارا اینطور موقع ها چشمام شبیه گربه ها میشد..... نگاهش کردم تا شاید دلش به رحم اومد
ولی این کاش نمیکردم...
انگار فراموش کرده بودم که اون چه آدم پست تر از این حرف هاست......
تا اومدم حرفی بزنم با لباش خفم کرد و لباش رو محکم رو لبام قفل کرد .. وحشیانه میبوسید.. سرش رو گاهی داخل گردنم فرو میکرد و گاز میگرفت . باز تنم یخ کرد ... حالم داشت زیر رو میشد.... با تمام قدرتم ته مونده جونننم به سینش فشار دادم .. بلکه ولم کنه .... اما سنگین بود ... از خودم بدم اومدم که آنقدر ضیف بودم حتی نمیتونستم خودم رو از زیر دستش بکشم بیرون . دیگه سیل اشکام دست خودم نبود . فقط کاش این شیشه لعنتی میشکست که من آنقدر خفتو تحمل کنم . دستش همه جای بدنم حرکت میکرد دستام رو از شدت سرما حس نمی کردم .. دیگه داشتم نفس کم نیاوردم که عقب کشید عقب کشیدن اون همه ما هق هق من هم بلند شد سریع دستش رو گذاشت روی دهنم که نفس کشیدن واسم سخت شد ولی بازم خیالم راحت بود که دیگه اون کارش رو تکرار نمیکنه
بچه ها حمایت ها کم شده🥲🥲🥲😭
حمایت کنید تا انرژی بگیرم قشنگ ها
فالو ..... ۲۰
دو تامون عین فشششنگ که آتیش زده باشن دویدیم توی اتاق هامون
سریع لباسم رو عوض کردم ( عکسش رو گذاشتم) و عین دزدا سریع رفتیم توی باغ و
خوبه جنگکوک نیومد بیرون !!
خلاصه سوار ماشین جیگر جنا شدیم و پیش به سوی دق دادن جنگکوک
تا اون جا آنقدر گفتیم و خندیدیم که نفهمیدم کی رسیدیم . جنا جلو یک پاساژ شیک وایساد و گفت
جنا... برو بریم جیگر!
پیاده شدم با ذوققققق
و از مغازه اول شروع کردیم به دید زدن
چیزاش قشنگ بود خدایی . از همون اول ماسه خودم مغازه هارو بار کردم همین طوری واسه خودم انتخاب میکردم و میخریدم که یهو بر گشتم سمت جنا که اصلا ندیدمش
فقط یک کوه پلاستیک دیدم !!!
بلند زدم زیر خنده
بدبخت بین خریدا گم شده بود
هر کس نزدیکمون بود داشت با تأسف نگاهم میکرد . خوب چی کار کنم خندم گرفت
یوری... بیا برو خریدا رو بزار توی ماشین که گم نشدی داخلش!
با حرص نگاهم کرد و گفت
جنا... خسته نشی یک وقت. تازه من رو دیدی!؟؟؟
صورتم رو مظلوم کردم که خندید و گفت
جنا.... خو چشمات رو اونطوری نکن میخورمتاااااا
چشمکی زدم و گفتم.
یوری.... برو دیگه. زودم بیا
باشه ای گفت و سریع رفت
من هم انگار نه انگار داشتم پاساژ هارو پارو میکردم ساکت و مظلوم شروع کردم به نگاه کردن به ویترینا داشتم به یک پاساژ نگاه میکردم لباس خوبی نداشت اومدم برگردم که دستم کشیده شد سمت تاریک پاساژ ها
آنقدر زورش زیاد بود که سریع این اتفاق افتاد که اصلا نفهمیدم چی شد . حتی وقت نشد جیغ بزنم خیلی ترسیده بودم همش تقلا میکردن و لگد میزدم. کلا رفته بودم توی شک .من رو چسپونده بود به خودش و میکشوندم تاریک ترین قسمت پاساژ هر چه قدر میرفت جلو راه تاریک تر میشد داشتم سکته میکردم ولی زور من کجا و قدرت اون کجا ؟؟
جیغام بخاطر دستش که جلو دهنم بود خفه و خیلی یواش شده بود داشتم تقلا میکردم که یهو لباش رو چسپوند به گوشم صداش عین ناقوس مرگ بود ...
دون سوجون... کجا آهوی گریز پای من . نگفتی میری من بدون تو میمیرم, نمیتونم ؟ هووووووم
انگار زمان برای یک لحظه وایساد....... ناخداگاه یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید........ صدای جنگکوک و خودم توی ذهنم اکو شد ( یوری جایی نمیاد؟؟؟!)
( اونوقت چراااا؟؟؟!!)
وای خدا همه چیز تموم شد....
چه خریتی کردم.....
آروم دستش رو روی شکم و پهلوم میکشید که باعث میشد از ترس بدنم یخ کنه عرق سردی روی کمرم بشینه ....
وای خدا... صدام رو میشنوی ؟؟؟غلط کردم...
فقط کمکم کن!!
دوباره همین جوری که که حرکت دستش داشت بالا تر میومد صدای لعنتیش رو کنار گوشم شنیدم
دون سوجون.... چرا دیگه جیغ نمیزنی عشق ؟؟؟
دیدی گفتم هرچی بیشتر تقلا کنی بیشتر توی آغوشم محو میشی ؟ حالا به حرفم رسیدی؟؟
دلم میخواست دستش رو برمیداشتم و هر چی لایقش بود بارش میکردم ولی کلا بدنم از ترس قفل شده بود... اینم یکی از نقطه ضعف هام بود که ازش متنفر بودم....
ترس بیش از حد!!!!!
وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم فقط اشکام رو حس میکنه محکم محکم زد به شیشه مغازه . که احساس کردم نفسم قطع شد .... شیشه نشکست خیلی بود!
جوری با بدنش به شیشه قفلم کرد که نتوانم تکون بخورم ... حتی نفسم رو به زور در میومد. حالم خیلی بد بود
قدش بلند تر از من بود واسه همین آروم سرم رو گرفتم و با چشم های آشکیم زل زدم تو چشماش.... به قول کلارا اینطور موقع ها چشمام شبیه گربه ها میشد..... نگاهش کردم تا شاید دلش به رحم اومد
ولی این کاش نمیکردم...
انگار فراموش کرده بودم که اون چه آدم پست تر از این حرف هاست......
تا اومدم حرفی بزنم با لباش خفم کرد و لباش رو محکم رو لبام قفل کرد .. وحشیانه میبوسید.. سرش رو گاهی داخل گردنم فرو میکرد و گاز میگرفت . باز تنم یخ کرد ... حالم داشت زیر رو میشد.... با تمام قدرتم ته مونده جونننم به سینش فشار دادم .. بلکه ولم کنه .... اما سنگین بود ... از خودم بدم اومدم که آنقدر ضیف بودم حتی نمیتونستم خودم رو از زیر دستش بکشم بیرون . دیگه سیل اشکام دست خودم نبود . فقط کاش این شیشه لعنتی میشکست که من آنقدر خفتو تحمل کنم . دستش همه جای بدنم حرکت میکرد دستام رو از شدت سرما حس نمی کردم .. دیگه داشتم نفس کم نیاوردم که عقب کشید عقب کشیدن اون همه ما هق هق من هم بلند شد سریع دستش رو گذاشت روی دهنم که نفس کشیدن واسم سخت شد ولی بازم خیالم راحت بود که دیگه اون کارش رو تکرار نمیکنه
بچه ها حمایت ها کم شده🥲🥲🥲😭
حمایت کنید تا انرژی بگیرم قشنگ ها
فالو ..... ۲۰
- ۲۹.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط