/عشق فراموش شده/
/عشق فراموش شده/
[p7]
(ویو یوری)
رفتم لباسی که خودم باجون و دل درستش کرده بودم رو پوشیدم. (پست بعد عکسشو میزارم)
کفشامو پوشیدم و رفتم جلو میز توالت نشستم و اتو مویی رو که زده بودم برق رو گرفتم دستم و موهامو اتو کردم.
موهام رو از بالا بستم و چتریام رو انداختم رو صورتم.
یه میکاپ ریز زدم و در آخر یه تینت چری زدم.
رفتم سمت در. نگاهم به گوشه ی خونه افتاد.
انگار یه کت بود.
با قدم های آروم رفتم سمتش. خیلی ترسیده بودم.
کت رو برداشتم و بوش کردم.
بوی عطر جونگ کوک رو میداد. پس خودش اومده بود.
یه نفس راحت کشیدم . همون کت مشکی بود که اولین بار که دیدمش تنش بود.
/فلش بک به اولین دیدار/
(ویو راوی)
یوری مثل همیشه رفته بود کتابفروشی خیال.
یه کتابفروشی بزرگ ولی ساکت، که یوری هر وقت میتونست میرفت اونجا.
مثل همیشه داشت به کتاب ها نگاه میکردم که یهو به یه یکی برخورد کرد.
سرش رو بالا آورد و نگاهی به فرد روبه روش کرد.
مردی قد بلند و هیکلی که کت شلوار پوشیده بود.
یوری سرش رو انداخت پایین و گفت:معذرت میخوام جناب.
مرد خندید و گفت:مشکلی نیست مادمازل.
یوری نگاهی به آن مرد کرد و گفت:فکر میکردم که مرد ها کتاب نمیخونن . اولین مردی هستید که میبینم کتاب میخونید.
مرد با تعجب به یوری نگاه کرد و گفت :واقعا؟
یوری سری تکون داد و مرد گفت :خب الان دیدید.
یوری گفت:......
[p7]
(ویو یوری)
رفتم لباسی که خودم باجون و دل درستش کرده بودم رو پوشیدم. (پست بعد عکسشو میزارم)
کفشامو پوشیدم و رفتم جلو میز توالت نشستم و اتو مویی رو که زده بودم برق رو گرفتم دستم و موهامو اتو کردم.
موهام رو از بالا بستم و چتریام رو انداختم رو صورتم.
یه میکاپ ریز زدم و در آخر یه تینت چری زدم.
رفتم سمت در. نگاهم به گوشه ی خونه افتاد.
انگار یه کت بود.
با قدم های آروم رفتم سمتش. خیلی ترسیده بودم.
کت رو برداشتم و بوش کردم.
بوی عطر جونگ کوک رو میداد. پس خودش اومده بود.
یه نفس راحت کشیدم . همون کت مشکی بود که اولین بار که دیدمش تنش بود.
/فلش بک به اولین دیدار/
(ویو راوی)
یوری مثل همیشه رفته بود کتابفروشی خیال.
یه کتابفروشی بزرگ ولی ساکت، که یوری هر وقت میتونست میرفت اونجا.
مثل همیشه داشت به کتاب ها نگاه میکردم که یهو به یه یکی برخورد کرد.
سرش رو بالا آورد و نگاهی به فرد روبه روش کرد.
مردی قد بلند و هیکلی که کت شلوار پوشیده بود.
یوری سرش رو انداخت پایین و گفت:معذرت میخوام جناب.
مرد خندید و گفت:مشکلی نیست مادمازل.
یوری نگاهی به آن مرد کرد و گفت:فکر میکردم که مرد ها کتاب نمیخونن . اولین مردی هستید که میبینم کتاب میخونید.
مرد با تعجب به یوری نگاه کرد و گفت :واقعا؟
یوری سری تکون داد و مرد گفت :خب الان دیدید.
یوری گفت:......
- ۲۶۵
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط