[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت ۶۰
با عصبانیت دست مشت اش را کوبید به میز کارش و از روی صندلی بلند شد داد زد و عصبی نالید جونگ کوک : اون عوضی ها کی بودن ها چطوری جرعت کردن به دختر من آسیب برسونن
کی سوک : آروم باش داداش الان باید شکر کنیم که اتفاقی نیافتاده و را یون رو کنار تو ندیدن
جونگ کوک : باید پیدا شون کنیم هرجور که شده
کی سوک روی مبلی که در آن اتاق کارش وجود داشت به ریلکسی کامل نشسته بود با لبخندی نجوا کرد کی سوک : داداش میشه بشینی
جونگ کوک به طرفش آمد و کنارش نشست اوفی کشید و پیشانیش را با انگشتانش مالید کی سوک : آها همینه بشین یکم آروم باش حلش میکنیم به دو یون جان میگم برات قهوه تلخ درست کنه
کی سوک از روی مبل بلند شده به طرفه درب رفت بلافاصله جونگ کوک هم بلند شد و به سمته شیشه های بزرگ آن اتاق که مانند دیوار بودن رفت
هوا امروز به شدت ابری بود و این بیشتر حال اون رو خراب تر میکرد
چند دقیقه بعد دو یون با دوتا قهوه وارده اتاق شد روی میز گذاشت شون
کی سوک : دو یون جان واسه درست نکردی
کی سوک با آرامش نجوا کرد بلافاصله دو یون گفت
دو یون : نه میل ندارم
جونگ کوک : یونگی نیومد
دو یون : نخیر قربان
کی سوک : گفت تو اداره پولیس یکم کار داره
***
را یون با بدو از سورای که توی سالن نشسته بود رفت با آن قد و قواره کوچکش موهای کوتاه مشکی اش قدم های سریع اش را به حیاط کشوند
لحظه ای با کسی برخورد کرد که باعث شد بیاقته روی زمین بغض کرد لب برچیده سرش رو بین دو دست هایش گرفته نجوا کرد را یون : دیوال بود
بالا رو نگاه کرد مردی که همیشه برایش خاص و به دلش یه جور عجیب نزدیک بود را دید یونگی با اون جذبهی خاص و کت شلوار کاریزماتیکی با موهای مشکی مانند چشم هایش ایستاده دست تو جیب به را یون کوچولو نگاه میکرد یونگی : چطوری جوجه
را یون لبخند شیرینی گوشه لبش نشست دست هاشو سمته یونگی باز کرد یه جور خاص که بغلم کن یونگی هم ریز خندید دخترک را با آغوش کشید
را یون محکم بغلش کرد و سر تو گردنش فروع کرد با آن لحن شیرینش بیان کرد را یون : ببخسید بهت خولدم
یونگی : بگو ببینم جوجه تو بهم گفتی دیوار
را یون سر بلند کرد و با چشم های گردش بهش خیره شد
را یون : معذلت میخوام
با ناز گفت بلافاصله یونگی از این همه کیوتی دختر کوچیک سفت لپش رو بوسید درحالیکه تو آغوشش بود به طرفه سالن رفت
یونگی : میدوسنتی اصلا به بابات نرفتی
را یون : من بابایی مو خیلی دست دالم شما رو هم خیلی دوست دارم عمو جونمم خیلی دوست دالم
را یون درحال شمردن کسایی که دوستشون داره، و یونگی جدی و سرد حال با خنده بهش گوش میکرد ..
پارت ۶۰
با عصبانیت دست مشت اش را کوبید به میز کارش و از روی صندلی بلند شد داد زد و عصبی نالید جونگ کوک : اون عوضی ها کی بودن ها چطوری جرعت کردن به دختر من آسیب برسونن
کی سوک : آروم باش داداش الان باید شکر کنیم که اتفاقی نیافتاده و را یون رو کنار تو ندیدن
جونگ کوک : باید پیدا شون کنیم هرجور که شده
کی سوک روی مبلی که در آن اتاق کارش وجود داشت به ریلکسی کامل نشسته بود با لبخندی نجوا کرد کی سوک : داداش میشه بشینی
جونگ کوک به طرفش آمد و کنارش نشست اوفی کشید و پیشانیش را با انگشتانش مالید کی سوک : آها همینه بشین یکم آروم باش حلش میکنیم به دو یون جان میگم برات قهوه تلخ درست کنه
کی سوک از روی مبل بلند شده به طرفه درب رفت بلافاصله جونگ کوک هم بلند شد و به سمته شیشه های بزرگ آن اتاق که مانند دیوار بودن رفت
هوا امروز به شدت ابری بود و این بیشتر حال اون رو خراب تر میکرد
چند دقیقه بعد دو یون با دوتا قهوه وارده اتاق شد روی میز گذاشت شون
کی سوک : دو یون جان واسه درست نکردی
کی سوک با آرامش نجوا کرد بلافاصله دو یون گفت
دو یون : نه میل ندارم
جونگ کوک : یونگی نیومد
دو یون : نخیر قربان
کی سوک : گفت تو اداره پولیس یکم کار داره
***
را یون با بدو از سورای که توی سالن نشسته بود رفت با آن قد و قواره کوچکش موهای کوتاه مشکی اش قدم های سریع اش را به حیاط کشوند
لحظه ای با کسی برخورد کرد که باعث شد بیاقته روی زمین بغض کرد لب برچیده سرش رو بین دو دست هایش گرفته نجوا کرد را یون : دیوال بود
بالا رو نگاه کرد مردی که همیشه برایش خاص و به دلش یه جور عجیب نزدیک بود را دید یونگی با اون جذبهی خاص و کت شلوار کاریزماتیکی با موهای مشکی مانند چشم هایش ایستاده دست تو جیب به را یون کوچولو نگاه میکرد یونگی : چطوری جوجه
را یون لبخند شیرینی گوشه لبش نشست دست هاشو سمته یونگی باز کرد یه جور خاص که بغلم کن یونگی هم ریز خندید دخترک را با آغوش کشید
را یون محکم بغلش کرد و سر تو گردنش فروع کرد با آن لحن شیرینش بیان کرد را یون : ببخسید بهت خولدم
یونگی : بگو ببینم جوجه تو بهم گفتی دیوار
را یون سر بلند کرد و با چشم های گردش بهش خیره شد
را یون : معذلت میخوام
با ناز گفت بلافاصله یونگی از این همه کیوتی دختر کوچیک سفت لپش رو بوسید درحالیکه تو آغوشش بود به طرفه سالن رفت
یونگی : میدوسنتی اصلا به بابات نرفتی
را یون : من بابایی مو خیلی دست دالم شما رو هم خیلی دوست دارم عمو جونمم خیلی دوست دالم
را یون درحال شمردن کسایی که دوستشون داره، و یونگی جدی و سرد حال با خنده بهش گوش میکرد ..
- ۱۷.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط