کنار همان کافه

کنار همان کافه
همان فنجان مهمان همیشگی انگشتانت
با آن نگاه خیره کننده
منتظرت مانده ام
یادت باشد دیر نکنی
سردی دستانم قهوه ات را از دهان می اندازد
یادت باشد همان کافه..
دیدگاه ها (۲)

.سرخ آغاز می کنمصبح را...مثل شقایق که آغاز می کند، بهار را....

مردی در ساحل...[پارت ششم]روز بعد...از صبح باران ریزی می‌باری...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

مردی در ساحل...[پارت پنجم]روز بعد...از صبح، آسمان ابری بود.ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط