می شناسم دختری

می شناسم دختری
درانتهای کوچه ما ساکن است

عاشق است
اما زبانش را
قفل زمان بشکسته است

لیلی اش گویند
چهرهِ ژولیده اش ،بی رنگ وزرد

خنده هایش گریه
و
شبنمی برگونهِ اش خشکیده است
دیدگاه ها (۵)

هر شبکه ستاره یچشمانت میدرخشددرد دل هایم گل می اندازه ودلم ر...

ڪاش "قلبم" درد "تنهایی" نداشت"چهرہ ام"هرگز"پریشانی" نداشتڪاش...

زندگی دفتری از خاطره هاست؛یک نفر در دل شبیک نفر در دل خاکیک ...

جمعه روزی نیست که فقط بخواهیم به شب برسانیم و تمامش کنیمجمعه...

در آسمان‌های دور، جایی که نور ابدی با تاریکی ابدی در ستیز بو...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۶: معدنی که انگار نفس می‌کشیدباران شدیدی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط