بی تو در کلبه ی گدایی خویش /رنج هایی کشیده ام که مپرس /هم

بی تو در کلبه ی گدایی خویش /رنج هایی کشیده ام که مپرس /همچو حافظ در ره عشق /به مقامی رسیده ام که مپرس .
دیدگاه ها (۴)

خوشا آنان که الله یارشان بی به حمد و قل هو الله کارشان بی خ...

ﺗﻨﻬــــﺎﯾـــﮯ ﯾﻌﻨـــﮯ ﯾــــﻪ ﻭﻗﺘﻬــﺎﯾـــﮯ ﻫﺴﺘـــــ ﻣﯿﺒﯿﻨـــ...

به دست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر عمر گرا...

هیچ وقت نباید به اجبار خندید ! گاهی بــاید تا نهایت آرامش گ...

وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی«تا با تو بگویم غم شب های...

و غمهایی که نمیشود زیاد به آن اندیشید و باید گذشت و فرار کرد...

تو افسانه ی عشق تو قصه هایی🏰🏰🏰🏰🏰🏰#یونمین #جیمین #یونگی #مین_...

و غمهایی که نمیشود زیاد به آن اندیشید و باید گذشت و فرار کرد...

فراتر از خویش

از تو شهرم قفس است ای همه آزادی منغم مرا هم‌نفس است ای تو هم...

یوسف، پسرِ پزشکیان:من نگفته‌ام مردم رنج کشیده‌ی ایران باید م...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

دوستان ، یادتون باشه کسی که وسط چت کردن ساده ده بار می‌ره و ...

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيستسقف حرم و مسجد و ميخانه يکي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط