Do I love him, or do I hate him?
Do I love him, or do I hate him?
THE END ♡
چند سال بعد...
صدای خندهی بچهمون کل خونه رو پر کرده بود. جونگکوک روی مبل نشسته بود و پسر کوچولومون رو بغل کرده بود.
_جینااا! بیا پسرتو بگیر، داره موهامو میکشه!
+پسر خودته، جونگکوک! 😂
_ولی چرا فقط موهای منو میکشه؟!
+چون از همون اول فهمیده چقدر رو مخی!
جونگکوک با قیافهی مظلوم نگام کرد.
_ببین بچهمون چقدر شبیه خودته! حتی مسخره کردنشم مثل توئه!
+جونگکوک، میخوای امشب روی مبل بخوابی؟
_نه خانمم، من غلط کردم! 😭
خندیدم و کنارش نشستم. پسرمون رو از بغلش گرفتم و سرمو روی شونهی جونگکوک گذاشتم.
_جینا؟
+هوم؟
_اگه برگردم به شش سال پیش، بازم عاشقت میشم.
لبخند زدم.
+حتی اگه دوباره ولم کنی؟
جونگکوک دستمو محکم گرفت.
_این بار دیگه هیچوقت نمیذارم تنها بمونی.
+دوستت دارم، احمق.
_من بیشتر، خانمم.
از پشت پنجره بارون میبارید؛ درست مثل شبی که بعد از شش سال برگشته بود.
اما این بار، دیگه قرار نبود بره.
چون بالاخره فهمیده بودیم خونه، یه جا نیست...
خونه، همون آدمیه که قلبت کنارش آروم میگیره.
و حالا... قصهی ما به پایان رسید.
گاهی عشق یعنی از هم دور بشی، اما هیچوقت فراموش نکنی.
گاهی عشق یعنی بعد از هزار تا دعوا، باز هم دست همدیگه رو بگیرین.
گاهی عشق یعنی بخشیدن، حتی وقتی فراموش کردن سخته.
و گاهی عشق یعنی یه آدم مغرور که فکر میکرد هیچوقت عاشق نمیشه، بالاخره یه نفر رو پیدا میکنه که براش از تمام دنیا مهمتره.
چون بعضی عشقها برای تموم شدن نیستن؛ برای دوباره پیدا کردن همدیگهان.
و قصهی جینا و جونگکوک؟
اونا تا همیشه کنار هم موندن.
The End. ♡
THE END ♡
چند سال بعد...
صدای خندهی بچهمون کل خونه رو پر کرده بود. جونگکوک روی مبل نشسته بود و پسر کوچولومون رو بغل کرده بود.
_جینااا! بیا پسرتو بگیر، داره موهامو میکشه!
+پسر خودته، جونگکوک! 😂
_ولی چرا فقط موهای منو میکشه؟!
+چون از همون اول فهمیده چقدر رو مخی!
جونگکوک با قیافهی مظلوم نگام کرد.
_ببین بچهمون چقدر شبیه خودته! حتی مسخره کردنشم مثل توئه!
+جونگکوک، میخوای امشب روی مبل بخوابی؟
_نه خانمم، من غلط کردم! 😭
خندیدم و کنارش نشستم. پسرمون رو از بغلش گرفتم و سرمو روی شونهی جونگکوک گذاشتم.
_جینا؟
+هوم؟
_اگه برگردم به شش سال پیش، بازم عاشقت میشم.
لبخند زدم.
+حتی اگه دوباره ولم کنی؟
جونگکوک دستمو محکم گرفت.
_این بار دیگه هیچوقت نمیذارم تنها بمونی.
+دوستت دارم، احمق.
_من بیشتر، خانمم.
از پشت پنجره بارون میبارید؛ درست مثل شبی که بعد از شش سال برگشته بود.
اما این بار، دیگه قرار نبود بره.
چون بالاخره فهمیده بودیم خونه، یه جا نیست...
خونه، همون آدمیه که قلبت کنارش آروم میگیره.
و حالا... قصهی ما به پایان رسید.
گاهی عشق یعنی از هم دور بشی، اما هیچوقت فراموش نکنی.
گاهی عشق یعنی بعد از هزار تا دعوا، باز هم دست همدیگه رو بگیرین.
گاهی عشق یعنی بخشیدن، حتی وقتی فراموش کردن سخته.
و گاهی عشق یعنی یه آدم مغرور که فکر میکرد هیچوقت عاشق نمیشه، بالاخره یه نفر رو پیدا میکنه که براش از تمام دنیا مهمتره.
چون بعضی عشقها برای تموم شدن نیستن؛ برای دوباره پیدا کردن همدیگهان.
و قصهی جینا و جونگکوک؟
اونا تا همیشه کنار هم موندن.
The End. ♡
- ۱۲۲
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط