🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت چهاردهم | عمو

لانا به خواهرش خیره شد.

— چی گفتی؟

خواهرش نفس عمیقی کشید.

— دنیل... برادر پدرمونه.

لانا با ناباوری گفت:

— پس تمام این سال‌ها...

— آره. همه فکر می‌کردن دشمن خانواده‌ست، ولی حقیقت خیلی بدتره.

جونگکوک لپ‌تاپ رو جلو کشید.

— این فایل رو از کجا آوردی؟

خواهر لانا گفت:

— از اتاق دنیل.

— پس چرا پدرت زنده‌ست؟

— چون دنیل هیچ‌وقت قصد کشتنش رو نداشت.

لانا اخم کرد.

— پس قصدش چی بوده؟

خواهرش آرام جواب داد:

— قدرت.

همان لحظه فایل باز شد.

صدای مردی از داخل لپ‌تاپ پخش شد:

— اگر این پیام رو می‌شنوید، یعنی دنیل فهمیده من هنوز زنده‌ام.

لانا دستش رو روی دهانش گذاشت.

صدای پدر جونگکوک بود.

— دنیل پنج سال پیش خواست دو خانواده رو مقابل هم قرار بده. اما برای این کار به یک دلیل نیاز داشت...

صدای فایل قطع شد.

جونگکوک با عصبانیت به لپ‌تاپ ضربه زد.

— چرا قطع شد؟!

خواهر لانا فلش رو برداشت.

— فایل ناقصه.

لانا پرسید:

— بقیه‌ش کجاست؟

خواهرش به جونگکوک نگاه کرد.

— داخل خونه‌ی قدیمی خانواده‌ی تو.

جونگکوک فوراً بلند شد.

— می‌ریم اونجا.

لانا هم بلند شد.

— منم میام.

جونگکوک مخالفت کرد:

— نه.

— این مربوط به خانواده‌ی منه!

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

— باشه. ولی کنار من می‌مونی.

لانا لبخند کوچیکی زد.

— بالاخره یه حرف درست زدی.

---

چند ساعت بعد، جلوی عمارت قدیمی جونگکوک ایستادند.

خانه متروکه بود.

جونگکوک در رو باز کرد.

همین که وارد شدند، صدای عجیبی از طبقه بالا آمد.

لانا آرام گفت:

— شنیدی؟

جونگکوک اسلحه‌اش رو بیرون آورد.

— آره.

هر سه نفر از پله‌ها بالا رفتند.

در انتهای راهرو، یک در نیمه‌باز بود.

جونگکوک آرام در رو هل داد.

اتاق خالی بود.

فقط یک میز و یک پاکت روی آن قرار داشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«برای جونگکوک.»

جونگکوک پاکت رو باز کرد.

داخلش یک عکس بود.

عکس خودش...

در کنار لانا.

اما عکس مربوط به هفت سال قبل بود.

لانا با تعجب گفت:

— ما اون موقع همدیگه رو می‌شناختیم؟

جونگکوک به عکس خیره شد.

— نه.

پشت عکس نوشته شده بود:

«شما دو نفر از هفت سال پیش برای این ازدواج انتخاب شده بودید.»

لانا آرام عقب رفت.

— یعنی...

جونگکوک ادامه داد:

— این ازدواج هیچ‌وقت اتفاقی نبوده.

ناگهان صدای قفل شدن در اتاق آمد.

هر سه نفر برگشتند.

در بسته شده بود.

و از پشت در...

صدای خنده‌ای آشنا شنیده شد.

صدای دنیل.

— بالاخره فهمیدید؟

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

🖤 قفس سیاهپارت سیزدهم | گلولهصدای شلیک توی کافه پیچید.— نههه...

اخه من قربون شماها برمممممممممممممممممفداتون بشممممممممممممم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط