My professor
My professor
Part:5
با تعجب به آینه ماشین نگاه کردم...و حالت چشماشو تشخیص دادم...قلبم از ترس لرزید...وای نه...چطور متوجه نشده بودم اونه...کیفمو رو شونم انداختم...دستمو به دستگیره در رسوندم و با اخم گفتم:
هیزل:بزن کنار آقا!!
ریلکس به رانندگیش ادامه داد...انگاری که اصلا صدامو نشنیده...داد زدم:
هیزل:گفتم بزن کنار!!!
از تو آینه دیدم اخم کرد و آروم پلک زد:
ویکتور:صدات وقتی جیغ میزنی چقدر قشنگ تره حیوون!
وحشت کرده دور و برمو نگاه کردم سرعتش اونقدر زیاد بود که اگه خودمو از ماشین پرت میکردم قطعا میمردم.
هیزل:بزن کنار تا زنگ نزدم به داداشم.
ویکتور:داداشت کیه زنگ بزن بابات!به هر کی که میخوای زنگ بزن.
با شنیدن کلمه بابا بغض کردم و چشمام پر اشک شد. داد زدم:
هیزل:بزن کنار بیشعور تو زن و بچه داری خجالت بکش!
ویکتور:تو رو هم میبرم زنم بشی ایرادی داره؟
حس کردم الانه که از شدت چندش بودنش حالم بد بشه...با عجله دنبال موبایلم گشتم و گوشیم چند بار از بین دستای عرق کردم لیز خورد تا تونستم بگیرمش.
شماره داداشم و گرفتم...بوق پنجم..شیشم...جواب نداد!
قلبم اونقدر محکم به قفسه سینم میکوبید که حس میکردم وزنش چند برابر حالت عادیه...
هیزل:نگــه دار!!!!
ریلکس و بی تفاوت گفت:
ویکتور:تو فقط جیغ بزن من بیشتر بخوامت!
دستگیره رو کشیدم و اون از صدای باز شدن در فوری روشو سمتم چرخوند.
ویکتور:آروم بگیر هرزه!
درو بیشتر بازکردم و اون ماشینهای کنارمون رو با چشمای عصبی و مضطربش نگاه کرد...انگار از اینکه توجهشونو جلب کردم ترسید...یهو اونقدر محکم پیچید و زد کنار که نزدیک بود از ماشین پرت شم کف خیابون...دویدم بیرون و با عجله رفتم تو پیاده رو...درحالی که نفس نفس میزدم و دستمو رو سینم فشار میدادم پشت سرمو نگاه کردم و دیدم پیاده شده و داره دنبالم میاد...دوباره شماره داداشم و گرفتم.
هیزل:خواهش میکنم نامجون...خواهش میکنم جواب بده!
اونقدر حالم بد بود که حین راه رفتن به چند نفر به چند نفر تنه زدم.فاصله اش باهام انقدر کم شد که شروع کرد به اذیت کردنم.
ویکتور:خودت خواستی...تو ماشین میمونید کسی نمیدید بهت دست میزنم...الان باید جلوی این همه آدم دست بهت بزنم.
همونطور که همش رومو سمتش میچرخوندم دیدم دستش داره میاد سمتم، سر جام وایسادم.
کیفمو محکم کوبیدم به بالا تنه اش و با تمام قدرتم داد زدم:
هیزل:ولم کن عوضـــــی!
محکم هلش دادم و با عجله ازش دور شدم.
ویکتور:پاتو بزاری تو خوابگاه آبروتو میبرم!برگرد تو ماشین!
میدونستم اگر برم خوابگاه دیگه دستش بهم نمیرسه و برای همینه که آنقدر داره جلز ولز میکنه...سرعتمو بیشتر کردم و گریم گرفت...این اشغال چرا از من نمیکشید بیرون...چرا باید همچین حیوون بی شعوری به تور من بخوره...در بزرگ و قطور خوابگاهو از دور دیدم...
ویکتور:تو اگه خودت نمیخاری چرا همش سوار ماشین من میشی هان؟!
دو تا از دخترای هم اتاقیم جلوی در بودن و میخواستن برن داخل...در خوابگاه باز شد و من ترسیدم قبل اینکه برسم ببندنش...با تمام سرعتم دویدم و تن لرزونمو پرت کردم داخل محوطه...درو فوری و محکم بستم و کمرمو به در چسبوندم...مردک آشغال شروع کرد با صدای بلند فحشای رکیک دادن...
ادامه دارد...
اگر میخونید لطفا لایک و کامنت فراموش نشه✨
پارت بعدی تقریبا ساعت نه یا ده آپلود میشه 💙
#فیکشن #فیک #جونگکوک
Part:5
با تعجب به آینه ماشین نگاه کردم...و حالت چشماشو تشخیص دادم...قلبم از ترس لرزید...وای نه...چطور متوجه نشده بودم اونه...کیفمو رو شونم انداختم...دستمو به دستگیره در رسوندم و با اخم گفتم:
هیزل:بزن کنار آقا!!
ریلکس به رانندگیش ادامه داد...انگاری که اصلا صدامو نشنیده...داد زدم:
هیزل:گفتم بزن کنار!!!
از تو آینه دیدم اخم کرد و آروم پلک زد:
ویکتور:صدات وقتی جیغ میزنی چقدر قشنگ تره حیوون!
وحشت کرده دور و برمو نگاه کردم سرعتش اونقدر زیاد بود که اگه خودمو از ماشین پرت میکردم قطعا میمردم.
هیزل:بزن کنار تا زنگ نزدم به داداشم.
ویکتور:داداشت کیه زنگ بزن بابات!به هر کی که میخوای زنگ بزن.
با شنیدن کلمه بابا بغض کردم و چشمام پر اشک شد. داد زدم:
هیزل:بزن کنار بیشعور تو زن و بچه داری خجالت بکش!
ویکتور:تو رو هم میبرم زنم بشی ایرادی داره؟
حس کردم الانه که از شدت چندش بودنش حالم بد بشه...با عجله دنبال موبایلم گشتم و گوشیم چند بار از بین دستای عرق کردم لیز خورد تا تونستم بگیرمش.
شماره داداشم و گرفتم...بوق پنجم..شیشم...جواب نداد!
قلبم اونقدر محکم به قفسه سینم میکوبید که حس میکردم وزنش چند برابر حالت عادیه...
هیزل:نگــه دار!!!!
ریلکس و بی تفاوت گفت:
ویکتور:تو فقط جیغ بزن من بیشتر بخوامت!
دستگیره رو کشیدم و اون از صدای باز شدن در فوری روشو سمتم چرخوند.
ویکتور:آروم بگیر هرزه!
درو بیشتر بازکردم و اون ماشینهای کنارمون رو با چشمای عصبی و مضطربش نگاه کرد...انگار از اینکه توجهشونو جلب کردم ترسید...یهو اونقدر محکم پیچید و زد کنار که نزدیک بود از ماشین پرت شم کف خیابون...دویدم بیرون و با عجله رفتم تو پیاده رو...درحالی که نفس نفس میزدم و دستمو رو سینم فشار میدادم پشت سرمو نگاه کردم و دیدم پیاده شده و داره دنبالم میاد...دوباره شماره داداشم و گرفتم.
هیزل:خواهش میکنم نامجون...خواهش میکنم جواب بده!
اونقدر حالم بد بود که حین راه رفتن به چند نفر به چند نفر تنه زدم.فاصله اش باهام انقدر کم شد که شروع کرد به اذیت کردنم.
ویکتور:خودت خواستی...تو ماشین میمونید کسی نمیدید بهت دست میزنم...الان باید جلوی این همه آدم دست بهت بزنم.
همونطور که همش رومو سمتش میچرخوندم دیدم دستش داره میاد سمتم، سر جام وایسادم.
کیفمو محکم کوبیدم به بالا تنه اش و با تمام قدرتم داد زدم:
هیزل:ولم کن عوضـــــی!
محکم هلش دادم و با عجله ازش دور شدم.
ویکتور:پاتو بزاری تو خوابگاه آبروتو میبرم!برگرد تو ماشین!
میدونستم اگر برم خوابگاه دیگه دستش بهم نمیرسه و برای همینه که آنقدر داره جلز ولز میکنه...سرعتمو بیشتر کردم و گریم گرفت...این اشغال چرا از من نمیکشید بیرون...چرا باید همچین حیوون بی شعوری به تور من بخوره...در بزرگ و قطور خوابگاهو از دور دیدم...
ویکتور:تو اگه خودت نمیخاری چرا همش سوار ماشین من میشی هان؟!
دو تا از دخترای هم اتاقیم جلوی در بودن و میخواستن برن داخل...در خوابگاه باز شد و من ترسیدم قبل اینکه برسم ببندنش...با تمام سرعتم دویدم و تن لرزونمو پرت کردم داخل محوطه...درو فوری و محکم بستم و کمرمو به در چسبوندم...مردک آشغال شروع کرد با صدای بلند فحشای رکیک دادن...
ادامه دارد...
اگر میخونید لطفا لایک و کامنت فراموش نشه✨
پارت بعدی تقریبا ساعت نه یا ده آپلود میشه 💙
#فیکشن #فیک #جونگکوک
- ۶۰۶
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط