پارت ۹ : ولی اثری از جیمین نیست .

پارت ۹ : ولی اثری از جیمین نیست .
بچه سرشو بالا اورد و شروع کرد به جیغ کشیدن .
جونگ کوک گفت : هییسسس خفه شوگا : برای چی؟جونگ کوک : نباید اسمشو صدا کنی شوگا : اهان جونگ کوک : خب....نمیخوای بپرسی چرا؟؟شوگا : نه به اسم صداش نمیزنم من : رفتارت خیلی شبیهشه جونگ کوک : واقعا!!!چطوری باهاش زندگی کردی من : این بچه رو میبینی...لنگه باباشه جونگ کوک : تا تهشو فهمیدم . به دور و بر نگا کردم . چرا نیست؟
*now...
برگشتم پشتو نگا کردم که جونگ کوک گفت : بریم من : آ.....اره بریم . بلند شدم .
رو کردم به جیمین با کمی بغض گفتم : استراحت کن .
دست کمی گرمشو ول کردم و رفتیم بیرون .
جونگ کوک با هیجان گفت : خب چیشد؟؟من : چی چیشد ؟؟ جونگ کوک : بهش گفتی زنشی من : نه....جونگ کوک : چییی؟؟؟!!من : آخ جونگ کوک حماقت کردم بهش نگفتم ...رسما گند زدم به هرچی خاطره بچه و من داشتم جونگ کوک : مگه چی گفتی بهش؟؟؟؟!من : دوستتم...
بزار برم بمیرم جان من جونگ کوک : باز شروع کردیااا بیا برو بچتو بگیر من : ایششش...لعنت بهت جونگ کوک : لعنت به تو که نگفتی زنشی من : باشه ببند فقط .
رفتم بچه رو گرفتم و گفتم : خب.....کوکککککک کجا میریم؟؟جونگ کوک : هرجایی به غیر از اینجا من : هن؟؟!اونوقت چرا جونگ کوک : خب تو دوست جیمینی دیگه میدونی چی میگم دیگه اره دیگه اره من : پنج.....چهار....سه جونگ کوک : نه نه.....اشتباه کردم آآیییییییییی .
با کفشم محکم کوبوندم تو کمرش و یکی دیگه ام زدم .
گفتم : رونیلا جان نگا وقتی یکی اذیتت میکنه اینجوری بزنش مثل بابات وحشی نشی بکشی طرفو جونگ کوک : وایسا وایسا بینم....مگه چیز ادم کشته؟؟من : نه ولی منو در حد مرگ کتک زده جونگ کوک : از همون اولم نباید میزاشتم ازدواج کنی باهاش من : نیبید میزیشتیم بیهیش ایزدیویج کینی فقط برو تا خودم همون نشدم جونگ کوک : غلط کردم .
رفتیم سوار ماشین شدیم و سمت خونه حرکت کردیم . وسط راه گفت : خب هنوز تا شب کلی مونده میخوای چیکار کنی ؟؟من : اگه بشه بچه رو به تو یا حداقل کمش به تهیونگ میسپارم میرم پیشش...یا اینکه فردا پس فردا برم که اینجوری بهتره جونگ کوک : امون نمیدی ادم یک نظر بده من : بفرما مردی هیچی نگفتی جونگ کوک : میگم روزی که مرخص میشه بیارش خونه من : آم...اها....وات؟؟؟!جونگ کوک : اینجوری بده؟؟؟من : لعنتی میگی رونیلا ببینتش بنظرت بچه دو ساله طاقت داره باباشو ببینه بغل نخواد؟جونگ کوک : خب تو که گفتی دوستشی یا مدرک و اینا نشونش بده که تو زنشی یا پش بند حرفت وایسا من : مجبورم وایسم...اون خیلی راحت به ادم اعتماد نمیکنه جونگ کوک : پس بگو شوهرت خیلی شبیه اشه ها؟؟.
سکوت کردم . بد نگفت .رسیدیم خونه .
رفتم داخل و بچه رو گذاشتم رو مبل . خوابش برده بود . رفتم تو اشپزخونه و شروع کردم غذا درست کردن .
دیدگاه ها (۵۲)

پارت ۱۰ : برام سخت بود که جیمینو ببینم و هیچ ریکشنی نشون ندم...

پارت ۱۱ : من : چیشد...ساکت شدی جونگ کوک : داشتم به دقایق اضا...

پارت ۸ : گفتم : دستات خیلی سرده جیمین : مهم نیست . پنج ثانیه...

پارت ۷ : بعد از پنج ماه بلااخره اسمشو صدا زدم . بخاطر بچه نم...

شب تولدم پارت 43فصل دو پارت14تهیونگ: ببخشید ببخشید جونگ کوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط