من و تو خسته از این شهر پُر از دیواریم

من و تو خسته از این شهر پُر از دیواریم
دیگر از پنجره ها دلزده و بیزاریم
پشت هر قاب نگاهی غم پنهان جاری ست
بی نشان در پی هم... منتظر دیداریم
ماه... تنهایی خود را به دل ما انداخت
بس که ما شب زده تا صبح... فقط بیداریم
مثل سَرویم ولی قامتمان خم شده است
ما پُر از حادثه هستیم و پُر از آواریم
دیگر از حجم غریبی که به ما می تازد
سخت طوفان زده و در هوس پیکاریم
چشمه ی باورمان پُر شود از بودنمان
من و تو گرچه کم هستیم... ولی بسیاریم
دیدگاه ها (۶)

سال هاطرح تصویرت رادر قاب سینه امپنهان می کنم درد می گیرد قل...

در اقلیم سینه اتنفس هایم یخ بستوقتی که لبخندتبر لب های دیگر...

راهی ام با کوله باری رو به سوی بی کسیبین نا اهلانم و در آرزو...

جوانـی نکردم در این عمر خویـشبه حسـرت گذشت این جوانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط