دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،
اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد!
این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان ما را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!
و این یعنی عشق...
"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره"
دیدگاه ها (۶)

چشم آلوده کجا،دیدن دلدار کجا ؟دل سرگشته کجا،وصف رخ یار کجا؟ق...

@ آیَتُ الـلّٰـه فَـــــــرْحاٰنی:@ یکی از مشکلات اصلی استا...

آتش و آب و آبرو با هم،هر سه گشتند در سفرهمراه.… عهد کردند هر...

مرحوم کلینی و شیخ طوسی و طبرسی از زهری نقل کرده‌اند که گفت: ...

نام رمان :عشق یا عشق

خونه‌ی سه شیطونپارت ۷ — شریک جرمجونگکوک در رو باز کرد.ـ بالا...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط