روزی هارون عباسی به بهلول گفت:

روزی هارون عباسی به بهلول گفت:
ما در نظر گرفته ایم متکفل امر معاش تو باشیم تا تو آسوده خاطر نزد ما بیایی!

بهلول گفت: اگر این کار
این ســـه عیــب را نداشت من قبول می کردم:

اول این کــــه
تو نمی دانی من به چه چیز نیازمندم تا آنچه را که می خواهم بدهی و به آنچه که نمی خواهم مبتلایم نسازی!

دوم این کــــه
نمی دانی به چه مقدار نیازمندم تا به کم و زیاد آن گرفتارم نکنی!

سوم این کــــه
نمی دانی چه وقت نیازمندم تا از دیر و زود دادنش ، ناراحتم نسازی!

تنها آن کسی که مرا آفـــــریده است می داند که من چه
می خواهم ، چه قدر می خواهم و چه وقت می خواهم!

دیگری را نرسیده است که حق چنین ادعایی را به خود بدهد!!

علاوه بر این
وقتی کار بدی از من صادر شود تو قطع احسان می کنی

امــا خـــالــق من
هرچه از من طغیان و عصیان می بیند ، دست از احسان خود برنمی دارد...

حـــال ، آیا سزاست او را رها کنم و به در خــانه تو بیایم؟!
دیدگاه ها (۳۵۷)

🌹 🌿 سلام☆🌹 🌿 وقتتون بخیر☆🌹 🌿 هر روزتون زیبا☆🌹 🌿 روزتان متبرک...

بخشندگی را باید از آن ڪودڪی آموختڪـــه هر چقدر دلگیر باشد و ...

مسـجدی می ساختند ، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گفتند: ...

آدمهــا را نسنجید با آمار و ارقام ها و علتهای قانع شده ی خود...

تو را می‌خواهم،نه برای امروز و فردا؛تو را می‌خواهم برای تمام...

شهید ابوالفضل بهاروندمحل شهادت :----------بسم رب الشهدا و ال...

قرار زندگانی آن نگارستکز او آن بی‌قراری برقرارستمرا سودای تو...

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

رها❤ تو را دوست دارمآن قدر عمیق که دیگر بودنت فقط یک خواستن ...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :چرا نتوانست بایستد، با...

هنوز دنبالت می‌گردم، انگار نمی‌خواهم باور کنم این دنیا می‌تو...

آخرش می‌فهمیکه نشانه‌هاهیچ‌وقت به تو دروغ نمی‌گویند.ما هستیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط