این داستان منو یجور میکنه بخونید...

این داستان منو یجور میکنه بخونید... پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
دیدگاه ها (۱)

آخرین بحث پارت ۱۰

پارت آخر — قشنگ‌ترین خاطره 🌸سال‌ها از روز ازدواج جونگکوک و ن...

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

پارت ششم | خط قرمزاز آن روز به بعد، رفتار جونگ‌کوک تغییر کرد...

پارت ۳(در عمق نگاه تو)برای لحظه‌ای باکوگو چیزی برای گفتن ندا...

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط