پارت آخر — قشنگترین خاطره 🌸
پارت آخر — قشنگترین خاطره 🌸
سالها از روز ازدواج جونگکوک و نیلسو گذشته بود.
حالا خانهشان پر از خنده و شادی بود؛ چون آنها صاحب یک دختر دوستداشتنی شده بودند.
اسمش را سومی گذاشته بودند.
سومی دختری پرانرژی، مهربان و کنجکاو بود و از همان کودکی عاشق یاد گرفتن چیزهای جدید بود.
یک روز صبح، سومی با عجله از اتاقش بیرون آمد.
سومی: مامان! بابا! دیرم میشه!
نیلسو خندید.
نیلسو: صبحانهات رو بخور، بعد برو.
جونگکوک کیف مدرسهاش را برداشت و گفت:
کوک: همهچیز داخل کیفه؟
سومی: بله بابا!
کوک: کتابها؟
سومی: هست.
کوک: تکالیف؟
سومی: انجام دادم!
جونگکوک لبخند زد.
کوک: پس خانم دانشآموز آمادهست!
سومی با افتخار گفت:
سومی: امروز قراره نمرهی امتحانم رو بدن!
نیلسو: مطمئنی خوب شده؟
سومی: خیلی خوب شده!
جونگکوک خندید.
کوک: اعتمادبهنفست رو دوست دارم.
سومی به مدرسه رفت و بعدازظهر با هیجان به خانه برگشت.
سومی: مامان! بابا!
نیلسو: چی شده؟
سومی برگهی امتحانش را بالا گرفت.
سومی: بیست گرفتم!
نیلسو با خوشحالی او را تشویق کرد.
نیلسو: آفرین دخترم! خیلی بهت افتخار میکنم.
جونگکوک هم لبخند زد.
کوک: میدونستم میتونی.
سومی: بابا، تو همیشه میگی مهم اینه که تلاش کنم.
کوک: دقیقاً. نمره خوبه، ولی چیزی که بیشتر از همه مهمه اینه که با علاقه یاد بگیری و از تلاشت راضی باشی.
سومی لبخند زد.
سومی: پس من دوباره تلاش میکنم!
نیلسو موهایش را مرتب کرد و گفت:
نیلسو: ما همیشه پشتت هستیم.
سومی: میدونم.
آن شب، وقتی سومی مشغول انجام تکالیفش بود، جونگکوک و نیلسو کنار هم نشستند و به دخترشان نگاه کردند.
نیلسو آرام گفت:
نیلسو: باورم نمیشه اون روزهای دانشگاه اینقدر زود گذشت.
کوک: منم باورم نمیشه.
نیلسو: از اولین روز دانشگاه تا ازدواجمون... و حالا سومی.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: فکر کنم سومی قشنگترین خاطرهایه که با هم ساختیم.
نیلسو: آره... قشنگترینش.
سومی از پشت میز گفت:
سومی: مامان! بابا! تموم کردم!
جونگکوک و نیلسو به هم نگاه کردند و خندیدند.
کوک: خب، بریم ببینیم خانم دانشمند چی نوشته!
هر سه کنار هم نشستند و مشقهای سومی را نگاه کردند.
خانه دوباره پر از خنده شد.
سالها گذشته بود، اما یک چیز تغییر نکرده بود؛ جونگکوک و نیلسو هنوز کنار هم بودند و حالا عشق و خاطرههایشان را در خانوادهای کوچک و دوستداشتنی ادامه میدادند.
پایان 🌸
سالها از روز ازدواج جونگکوک و نیلسو گذشته بود.
حالا خانهشان پر از خنده و شادی بود؛ چون آنها صاحب یک دختر دوستداشتنی شده بودند.
اسمش را سومی گذاشته بودند.
سومی دختری پرانرژی، مهربان و کنجکاو بود و از همان کودکی عاشق یاد گرفتن چیزهای جدید بود.
یک روز صبح، سومی با عجله از اتاقش بیرون آمد.
سومی: مامان! بابا! دیرم میشه!
نیلسو خندید.
نیلسو: صبحانهات رو بخور، بعد برو.
جونگکوک کیف مدرسهاش را برداشت و گفت:
کوک: همهچیز داخل کیفه؟
سومی: بله بابا!
کوک: کتابها؟
سومی: هست.
کوک: تکالیف؟
سومی: انجام دادم!
جونگکوک لبخند زد.
کوک: پس خانم دانشآموز آمادهست!
سومی با افتخار گفت:
سومی: امروز قراره نمرهی امتحانم رو بدن!
نیلسو: مطمئنی خوب شده؟
سومی: خیلی خوب شده!
جونگکوک خندید.
کوک: اعتمادبهنفست رو دوست دارم.
سومی به مدرسه رفت و بعدازظهر با هیجان به خانه برگشت.
سومی: مامان! بابا!
نیلسو: چی شده؟
سومی برگهی امتحانش را بالا گرفت.
سومی: بیست گرفتم!
نیلسو با خوشحالی او را تشویق کرد.
نیلسو: آفرین دخترم! خیلی بهت افتخار میکنم.
جونگکوک هم لبخند زد.
کوک: میدونستم میتونی.
سومی: بابا، تو همیشه میگی مهم اینه که تلاش کنم.
کوک: دقیقاً. نمره خوبه، ولی چیزی که بیشتر از همه مهمه اینه که با علاقه یاد بگیری و از تلاشت راضی باشی.
سومی لبخند زد.
سومی: پس من دوباره تلاش میکنم!
نیلسو موهایش را مرتب کرد و گفت:
نیلسو: ما همیشه پشتت هستیم.
سومی: میدونم.
آن شب، وقتی سومی مشغول انجام تکالیفش بود، جونگکوک و نیلسو کنار هم نشستند و به دخترشان نگاه کردند.
نیلسو آرام گفت:
نیلسو: باورم نمیشه اون روزهای دانشگاه اینقدر زود گذشت.
کوک: منم باورم نمیشه.
نیلسو: از اولین روز دانشگاه تا ازدواجمون... و حالا سومی.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: فکر کنم سومی قشنگترین خاطرهایه که با هم ساختیم.
نیلسو: آره... قشنگترینش.
سومی از پشت میز گفت:
سومی: مامان! بابا! تموم کردم!
جونگکوک و نیلسو به هم نگاه کردند و خندیدند.
کوک: خب، بریم ببینیم خانم دانشمند چی نوشته!
هر سه کنار هم نشستند و مشقهای سومی را نگاه کردند.
خانه دوباره پر از خنده شد.
سالها گذشته بود، اما یک چیز تغییر نکرده بود؛ جونگکوک و نیلسو هنوز کنار هم بودند و حالا عشق و خاطرههایشان را در خانوادهای کوچک و دوستداشتنی ادامه میدادند.
پایان 🌸
- ۲۹۲
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط