روزی باد به افتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه

روزی باد به افتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ باد گفت: آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟ شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش بیرون می آورم. آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن کرد. هر چه باد شدیدتر می شد پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید. سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و کتش را از تن در آورد .در آن هنگام افتاب به باد گفت: دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است. در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان و جنگ راه گشا تر است .
دیدگاه ها (۱۵)

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

پارت سوم..... :)

سناریو مایکی {جنگل چشمات} + مگه یادت رفته تو اتاق بهت چی گفت...

چند پارتی جونگ کوک

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ داری..چیکار.......

زنی با گردنبند مروارید اثر یوهانس ورمیر، یک نقاشی از عصر طلا...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط