╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. درست در همان ساعت، مردی با لباس مشکی، دستکش چرمی و صورتی بی‌احساس، از لبه‌ی پشت‌بام ساختمان کناری به سمت پنجره‌های بزرگ پنت‌هاوس نزدیک شد. اسمش جیمین بود. برای بیشتر آدم‌هایی که نامش را شنیده بودند، اگر کسی مانده بود که شنیده باشد، او فقط یک سایه بود؛ یک شایعه‌ی سرد در میان آدم‌های خلافکار، یک اسم که با صدای پایین گفته می‌شد. دزد حرفه‌ای. قاتل حرفه‌ای. کسی که می‌توانست وارد امن‌ترین ساختمان‌ها شود، بدون اینکه دوربین‌ها متوجه‌اش شوند. کسی که می‌توانست از کنار آدم‌ها رد شود، طوری که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته است. کسی که هیچ ردّی از خودش باقی نمی‌گذاشت؛ نه اثر انگشت، نه تصویر، نه اشتباه. او هیچ‌وقت به کسی وابسته نمی‌شد. دوست داشتن برایش یک ضعف بود. دلسوزی برایش یک حماقت بود. اعتماد، چیزی بود که سال‌ها قبل دفنش کرده بود. جیمین از هیچ‌کس خوشش نمی‌آمد. آدم‌ها برایش یا مانع بودند، یا وسیله، یا هدف. نه بیشتر. آن شب، او برای دزدی آمده بود. خبر داشت صاحب این پنت‌هاوس ثروتمند است، مجموعه‌ای از جواهرات خاص دارد، چند قطعه عتیقه‌ی گران‌قیمت در گاوصندوق پنهان کرده و مهم‌تر از همه، تنها زندگی می‌کند. نگهبان‌ها در طبقه‌ی ورودی بودند، سیستم امنیتی پیشرفته بود، اما جیمین از پیش همه‌چیز را بررسی کرده بود. مسیر دوربین‌ها. کدهای احتمالی. زمان تعویض شیفت نگهبان‌ها. نقطه‌ی کور حسگرها. او دقیق بود؛ بیش از حد دقیق. با ابزاری کوچک، قفل پنجره‌ی خدماتی کنار تراس را باز کرد. صدای بسیار ضعیفی به گوش رسید، اما در میان صدای باران گم شد. جیمین بی‌صدا وارد شد. کفش‌های تیره‌اش هیچ صدایی روی کف چوبی ایجاد نمی‌کردند. نگاهش سریع و بی‌احساس روی خانه چرخید؛ راهرو، آشپزخانه، درهای بسته، اتاق کار، تابلوها، دوربین‌های داخلی که از قبل غیرفعالشان کرده بود. همه‌چیز طبق برنامه بود. تا اینکه نگاهش به سالن افتاد. به تو. چند ثانیه، همان‌جا ایستاد. نه از ترس. جیمین از ترس نمی‌ایستاد. از تعجب بود. تو روی کاناپه خوابیده بودی؛ آن‌قدر رنگ‌پریده که زیر نور زرد چراغ، صورتت تقریباً بی‌رنگ به نظر می‌رسید. دستت از زیر پتو بیرون افتاده بود؛ انگشت‌هایت سرد و بی‌جان روی لبه‌ی کاناپه قرار داشتند. نفس‌هایت لرزان بود و هر چند ثانیه، سرفه‌ای خفه از گلویت بیرون می‌آمد. جیمین اخم کرد.

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p96هوای سرد ساختمان متروک، نفس کشیدن رو ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

درخواستی

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴ویو میکا_____ماشین از...

୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی زمانی که دست‌های تهیونگ بین انگشت‌...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط