فضای خسته و پوسیده‌ی زمستانی

فضای خسته و پوسیده‌ی زمستانی

و حسِّ مبهم «شاید تو هم پشیمانی»



تمام ِ حوصله‌ام را سؤال پیچیده

پر از تو ام و پر از ابرهای بارانی



نشسته در اتوبوسی که ایستگاه‌اش را

به هر کجای جهان می‌شود بچسبانی



در انتخاب ِ خودم یا تو یا خدایی که ...

که بگذریم، از این فکرهای شیطانی



ببین مرا وسط ِ جاده‌های بی عابر

بدون قلب ِ تو، با عشق‌های جبرانی



تو را قدم زدم آن‌قدر تا که پیوستم

به خط ِ ممتد ِ این جاده‌های طولانی



به اعتراف گناهی نکرده افتادم

مرا بلند کن از این دروغ پایانی



مهسا ظهیری
دیدگاه ها (۳)

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادنبه از آن است که در دام نگ...

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفتبی خبر با دل درویش خودم خ...

آنقدر مستی که مویت را شرابی میکنی باز سهم ِ باد را خانــــــ...

چنین که برده شراب لبت ز دست مرامگر به دامن محشر برند مست مرا...

ایها_العزیز روزهای‌چشم‌براهی السلام علیک یا صاحب الزمانيک عم...

💙آدم‌ها را نه با آغازشان، که با پایانشان می‌توان شناخت.عشق د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط